أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
134
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
زيد بن قيس عمّار ياسر را و حذيفهء يمان را گفتند : اگر پيغمبر شما حق بودى اين وهن نيفتادى شما از وى برگرديد و بدين ما درآييد كه شما را بهتر باشد ، عمّار گفت كه : شما چگوئيد در نقض عهد ؟ - گفتند : عظيم بد باشد ، گفت : ما با خداى عهد كردهايم كه بمحمّد كافر نشويم ، فنحاص گفت : امّا هذا فقد صبا ؛ اين مرد صابى شد ، عمّار گفت : رضيت باللّه ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد نبيّا و بالقرآن كتابا و بالكعبة قبلة و بالمؤمنين اخوانا ؛ و بيامدند و رسول صلى اللّه عليه و آله را ازين خبر دادند رسول برايشان ثنا كرد خداى تعالى آيت فرستاد و گفت : جهودان تمنّا ميكنند و دوست ميدارند كه شما را از ايمان بگردانند و بكفر بازآرند از غايت حسدى كه ايشانراست بر شما پس از آنكه حق ايشان را روشن شد و بدانستند كه تو رسول خدائى به حق از آنكه نعت و صفت تو در توراة خواندند حق تعالى بازنمود كه دشمنى جهودان با مسلمانان از حسد است و ميخواهند كه مسلمانان برگردند و كافر شوند اين هم از غايت حسد است باكى نيست كه حسد حسود را جگر خورد و محسود را رفعت و بلندى دهد ، حاسد را بر گماشتهاند تا ذكر مناقب محسود مىكند و نام او را و فضل او را هر زمان تازه مىگرداند . و اذا أراد اللّه نشر فضيلة * طويت اتاح لها لسان حسود روزى رسول صلى اللّه عليه و آله در حجرهء عايشه بود جماعتى جهودان دستورى خواستند در آمدند و گفتند : السام عليك ، رسول صلى اللّه عليه و آله دانست و ليكن بكرم و حلم اغضا فرمود عايشه گفت : مرا سخت آمد چيزى پرسيدند و برفتند جماعتى ديگر آمدند و همين گفتند : مرا صبر نماند از پس پرده گفتم : و عليكم السّام و الغضب و اللّعنة يا اعداء اللّه ، رسول مرا گفت : خاموش باش چيزى بپرسيدند و برفتند ، رسول مرا ملامت كرد گفتم : يا رسول - اللّه مالك خود نبودم ، گفت : جهودان قومى « 1 » بسيار حسدند و بر هيچ چيزشان حسد بيشتر نيست از آنكه بر سلام مسلمانان از آنكه تحيّت اهل بهشت است و بر آمين گفتن در دعا . [ فَاعْفُوا ] آنگه حق تعالى مسلمانان را گفت : عفو كنيد و اعراض نمائيد و بگفت
--> ( 1 ) - در نسخهء قديمى : « قوم » .