أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

441

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

( 452 ) 18 / 24 « صلّى اللّه عليه و آله » . جاى « صلّى » و « عليه » در دستنوشت آسيب ديده است و روى هم رفته به قرائتم اعتماد ندارم . « و آله » را نيز به اعتبار رؤيت سايه‌اى ماننده به همين ريخت كتابتى ثبت كرديم . ( 453 ) 18 / 24 « . . . كى چون در شهري يا دهى . . . » . شيخ ابو الفتوح رازى - قدّس اللّه روحه العزيز - در تفسيرش آورده است : « عبد الرّحمن عوف روايت كرد از رسول - عليه السّلام - كه گفت : چون شنوى كه در شهري و باست در آنجا مروى و اگر آنجا باشى از آنجا بيرون ميائى . » ( چ شعرانى ، ج 2 ، ص 274 ) . مرحوم آية اللّه علّامه حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى - طيّب اللّه رمسه - در حاشيهء اين جايگاه از تفسير ياد شده نوشته‌اند : « بعضى گويند براى منع سرايت است و ابو على ابن سينا گويد : همچنانكه آب مىگندد ماهيان در آن مريض و هلاك مىگردند گاه باشد كه هوا گنديده شود و انسان كه در هوا تنفّس مىكند از عفونت آن مريض گردد و بسيار هلاك شوند و اطبّاى عصر ما گويند : عفونت در آب و هوا به سبب حيوانات كوچكى است كه آنها جرثومهء مرضند و لا مشاحة في الاصطلاح و و با اين گونه امراض را گويند كه به عفونت مردم بسيار را فرا گيرد . » ( همان مأخذ ، همان رويه ) . ( 454 ) 18 / 26 « مقاتل » . « مقاتل » : فرزند سليمان ، مفسّر و محدّثى است زيدي مذهب در سياست و مرجئى مذهب در كلام . در بلخ به دنيا آمد و در مرو به موعظة پرداخت ؛ سپس براى تدريس به بغداد رفت و در بصره در گذشت به سال 150 ه . ق . از آثار اوست : تفسير خمسمائة آية من القرآن ، و : التّفسير الكبير ، و كتاب الوجوه و النّظائر . ( بر گرفته بگزينش از : تفسير قرآنى و زبان عرفانى ، صص 20 - 28 ) . ( 455 ) 19 / 1 « بنى إسرائيل » . در دستنوشت ، نه چندان روشن ، و تا اندازه‌اى پوشيده است . ( 456 ) 19 / 2 « بذ دلى » . « بد دل » : ترسنده ، بيمناك ، جبان ، ترسو ، كم جرأت ، كم دل . « كنون كه نام گنه مىبرى دلم بطپد * چنان كجا دل بددل طپد بروز جدال » ( آغاجى ) « در نام جستن دليرى بود * زمانه ز بد دل بسيرى بود » ( فردوسى ) « يكى مرد نيك از در كارزار * به جنگ اندرون به ز بد دل هزار » ( اسدى ) شايد « بزدل » گونه‌اى ( صحيح يا سقيم ) از « بد دل » باشد . « بد دلى » : ترس ، جبن ، بيم ، بيمناكى ، هراس . « درنگ آوريدى تو از كاهلى * سبب پيرى آمد و گر بددلى » ( فردوسى )