أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

386

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

بر پاى ايستاذه بوذ و بآوازى خوش مىگفت : اللهمّ يا مؤلّفا 2444 بين الثلج و النّار الّف بين قلوب عبادك المؤمنين ، يعنى اى ( 758 ) خذاوندى كى ميان برف و آتش جمعيّت بخشيذهء ! ميان دلهاى مؤمنان جمعيّت و الفت بخش . گفتم : اى جبرئيل ! اين كيست ؟ گفت : اين ملكي است كى او را حبيب گويند ؛ خذاى - تعالى - او را بر أكناف آسمان و أطراف زمين موكّل كرده است ؛ نيكو نصيحت كننده‌ايست او اهل زمين را ؛ از آنگه باز 2445 كى خذاى - تعالى - او را آفريذه است تسبيح وى اين است . بعد از آن بملكي گذر كردم بر كرسي نشسته ، همه دنيا ميان زانوهاى وى نهاذه ، لوحى در دست وى بنور نبشته ، در آن مىنگريست . براست و چپ التفات نمىكرد . حزين‌وار در آن لوح مىنگرست . گفتم : اى جبرئيل ! تا اينجا كى رسيذم از هيچ ملكي مرا خوفى نبوذ ؛ ازين ملك بغايت خوفناك شذم ؛ چى ملكي است كى مرا از وى خوف زيادة مىشوذ ؟ جبرئيل گفت : ما نيز از وى بمنزلت توايم ؛ او ملك الموت است كى قابض أرواح است و عمل وى از همه ملايكه سخت‌تر است و او مهيب‌ترين ملايكه است . گفتم : اى جبرئيل ! هر كس را كى مرگ رسذ بوى نگرذ ؟ گفت : بلى . گفتم : كفايتست مرد را قيامت به مردن . جبرئيل گفت : اى محمّد ! آنچ بعد از مرگ است مهيب‌تر و عظيم‌تر است . گفتم : اى جبرئيل ! مرا نزد وى بر تا بر وى سلام كنم ( 759 ) و از وى چيزى بازپرسم . . . . بر وى سلام كردم به من اشارة . . . . . . . . . داذ . جبرئيل او را گفت . . . . . . . رسول عرب . مرا ترحيب كرد و مرا بشارت . . . و إكرام نمود و گفت : اى محمّد ! بشارت باذ ترا كى من . . . . . . . . . مىيابم . من گفتم : الحمد للّه المنّان بالنّعم ، يعنى شكر و سپاس خذايرا كى منّت نهنده است بر بندگان خوذ بأنواع نعمتها ؛ اين لوح كى در دست تست چيست ؟ گفت : آجال خلايق در آن نبشته است . گفتم : نامهاء أرواح گذشتگان كى در دهور خاليه قبض كردهء كجاست ؟ گفت : آن در لوحى ديگر ثبت كرده‌ام و بران نشانى ساخته‌ام و همچنين هر روحي كى قبض كنم حلقه بر سر نام وى كشم . گفتم : اى ملك الموت ! بر أرواح جميع اهل زمين چگونه قدرت يا بى - و تو در موضع خوذ ساكني و به هيچ موضع حركت نمىكنى - ؟ گفت : نمىبينى كه همه دنيا ميان دو زانوى من نهاذه است و جميع خلايق در نظر من‌اند و در دستهاى من مقبوض‌اند ؛ چون اجل بندهء نزديك شوذ ، بوى و أعوان خوذ نظر كنم ؛ چون أعوان من به بينند كى من بوى نگرستم بدانند كى او مقبوض است ؛ قصد