أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ
387
دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )
وى كنند و بمعالجت قبض روح وى ( 760 ) مشغول شوند ؛ چون روح وى بحلقوم رسانند بر من پوشيذه نباشذ ؛ من بوى پيوندم و قبض روح وى كنم و هيچ كس جز من مباشرت قبض روح وى نتوانذ كرد . حكايت وى مرا بگريانيذ و در حالت گريه من نزد وى بوذم . پس از نزد وى برفتيم . بملكي ديگر گذر كرديم ، كريه منظر ترش روى ، غضب در شكل وى ظاهر ؛ چون بوى نگرستم از وى بترسيذم ؛ گفتم : اى جبرئيل ! اين ملك كيست كى من از وى خوف يافتم ؟ گفت : خوف خود از وى عجب مدار ؛ ما نيز از وى ترسانيم ؛ اين مالك است خازن دوزخ . هرگز تبسّم نكند و از آن روز باز كى خذاى - تعالى - او را بر دوزخ گماشته است غضب و غيظ وى بر دشمنان خذاى - تعالى - زياده مىشوذ تا از ايشان انتقام كشذ . گفتم : مرا بوى نزديك گردان . مرا نزد وى برد . جبرئيل بر وى سلام كرد ؛ سر بر نداشت . جبرئيل - عليه السّلم - گفت : اى مالك ! اين محمّد است ، رسول خذاى - تعالى . در من نظر كرد و مرا إكرام و ترحيب نموذ و مرا خوش بپرسيذ و بشارة داذ بخير . گفتم : اى مالك ! چند مدّة است كى آتش دوزخ مىكنى ؟ گفت : از آنگه باز كى خذاى - تعالى - مرا بيافريذ تا اين غايت و همچنين آتش خواهم كرد تا قيامت ظاهر شوذ . جبريل را ( 761 ) گفتم : او را بگوى تا راهى از راههاى دوزخ . . . . جبرئيل - عليه السّلم - از وى التماس كرد . راهى به من نموذ . دوذى سياه ظاهر شذ كى همه عالم از آن پرگشت . نظر كردم ؛ چيزهاى عظيم ديدم كى از وصف آن عاجزم . بيهوش گشتم . بيم بوذ كى جان من از بدن مفارقت يابذ از هيبت آن احوال . جبرئيل - عليه السّلم - مرا در خوذ گرفت و مالك را بفرموذ تا آتش بازگردانيذ . از آنجا گذر كرديم بملايكه بسيار بگذشتم كى عدد ايشان خذاى - تعالى - دانذ . ملكي را از ايشان ديذم ميان دو كتف رويهاى بسيار داشت و روى چند در سينه داشت و روى چند در دهن داشت ؛ به آن زبانها همه خذايرا - تبارك و تعالى - تسبيح مىكرد ؛ و من از أجسام ايشان و خلق ايشان و عبادة ايشان امرهاى عظيم ديدم . از آنجا بگذشتيم ؛ مردى ديذم تمام خلقت كى از خلق وى هيچ نقصان نبوذ چنانك از خلق مردم بوذ . از جانب راست وى درى بوذ ؛ بوى خوش از آن بيرون مىآمذ ؛ و از جانب چپ وى درى بوذ ؛ بوى ناخوش از آن ظاهر مىشذ ؛ چون به آن در مىنگريست كى از