أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

381

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

خير الرّازقين . پس بقومي رسيذ كى سرهاى خوذ ( 748 ) به سنگ مىشكستند و چون سر خوذ بشكستندى درست شذى چنانك بوذ ؛ هيچ خلل بايشان نرسيذى . گفتم : اى جبرئيل ! اينها كيستند ؟ گفت : آنانند كى سرها بر نمازهاء فرض گران مىدارند . پس بقومي رسيذم كى رقعها بر پيش و پس ايشان زذه بوذ ؛ همچنانك چهار پايان روند مىرفتند و ضريع و زقّوم و سنگهاى دوزخ مىكشيذند . گفتم : اى جبرئيل اينها كيستند ؟ گفت : آنانند كى زكات مال نداذه‌اند . ما ظلمهم اللّه و ما اللّه بظلّام للعبيد . پس بقومي رسيذم كى گوشت پاك پختهء در ديگى نزد ايشان نهاذه بوذ و گوشت پليذ نزد ايشان بوذ ؛ گوشت پختهء پاك رها كرده بوذند و گوشت پليذ مىخوردند . گفتم : اى جبرئيل ! اينها چى قوم‌اند ؟ گفت : إينان قومىاند از امّت تو كى زنان حلال پاكيزه دارند ؛ نزد زنى پليذ آيند 2426 و شب با وى باشند 2427 تا صبح برآيذ ، و زن از نزد شوهر حلال پاك برخيزذ و نزد مردى پليذ آيذ و شب با وى بوذ تا صبح برآيذ . بعد از آن به چوب پارهء در افتاذه رسيذم . هيچ صاحب جامهء بر آن نمىگذشت الا آن جامه مىدريذ . گفتم : يا جبرئيل ! اين چى چيزست ؟ گفت : اين مثل امّت تو است كى بر راهها مىنشينند و قطع كاروانها مىكنند ( 749 ) و مال مسلمانان مىبرند . پس رسول - عليه السّلم - اين آيت بخواند : « وَ لا تَقْعُدُوا 2428 بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ » تا آخر آيت . بعد از آن به مردى بگذشتم كمى حزمهء 2429 عظيم جمع كرده بوذ و او از حمل آن عاجز بوذ و مىخواست كى زيادة از آن برگيرذ . جبرئيل را گفتم : اين مرد كيست ؟ گفت : اين مردى است از امّت تو ؛ امانت مردم بسيار نزد اوست و قوّة أداء آن ندارذ و مىخواهذ كى بيش از آن بستانذ . بعد از آن بقومي رسيذم كى زبان و لب ايشان بمقراض آهنين مىبريدند ؛ چون لب و زبان ايشان مىبريذند همچنان مىشذ كى بوذ و هيچ خلل در لب و زبان ايشان ظاهر نمىشذ . گفتم : اى جبرئيل 2430 ! اينها كيستند ؟ گفت : اينها خطيبان فتنه انگيزاند از امّت تو . بعد از آن بر سنگى كوچك بگذشتم كى گاوى بزرگ از آن بيرون مىآمذ و گاو مىخواست كى باز گردذ به آن سنگ كى از آن بيرون آمذه بود ؛ نمىتوانست . گفتم : اى جبرئيل ! اين چى حالتست ؟ گفت : اين مردى است از امّت تو كى كلمهء عظيم از زبان او