أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

219

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

الْعَظِيمِ » و خذاى - تعالى - خذاوند فضل بزرگست بر بندگان خود ، و التكرار للتّأكيد لاختلاف اللّفظ . ( 445 ) « وَ إِذْ يَمْكُرُ 1986 بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا » سبب نزول اين آيت آن بوذ كى رؤساء قريش در دار النّدوه جمع شذند تا در كار محمّد انديشه كنند 1987 . در در بستند تا از بنى هاشم كس حاضر نشوذ . إبليس بر صورة پيرى جامهء پاك پوشيذه در ميان ايشان رفت و بنشست . گفتند : تو كيستى ؟ گفت من شيخىام از نجد [ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ] 1988 سمعت باجتماعكم ، فأردت ان أحضركم ، جمعيّت شما شنيذم ، خواستم كى در ميان شما باشم و رأى شما مشاهده كنم و شما را دران نصيحت كنم . گفتند : اين مردى از نجد است . از وى هيچ باك نيست ؛ فتكلّموا فيما بينهم ، سخن گفتند در امرى كى ميان ايشان بوذ يعنى امر محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - ؛ ابو البحتري گفت : رأى آنست كى او را بگيريذ و در خانهء كنيذ ، و تسدّوا بابه ، و در آن محكم كنيذ و سوراخى بگذاريذ كى طعام و شراب از آن بوى ميدهيذ تا بميرذ . شيخ نجدى گفت : بئس الرّأى رأيتموه ، بذ رأيى است اين رأى ؛ قصد مردى مىكنيذ كى با شما خويشى دارذ و او را خويشان و ياران هستند ، چون اين حالت بشنوند با شما مقاتلت كنند ؛ فساد در اجتماع شما پديذ آيذ . گفتند : شيخ نجدى راست گفت . هشام بن عمرو از بنى عامر گفت : رأى آنست كى او را بگيريذ و بر اشترى ببنديذ و از زمين خوذ ( 446 ) بيرون كنيذ تا بميرذ يا هر جا كى خواهذ بروذ . فقال إبليس : بئس الرّأى رأيتموه ، بذ رأيى است ، قصد او مىكنيذ به اين طريق كى فسادى 1989 در ميان شما ظاهر گردذ و طايفهء از شما با وىاند ؛ او را بميان قومي ديگر برند ؛ همين فساد در ميان قومي ديگر 1990 اندازد ؛ بر شما خروج كنذ ، فيكون فيه هلاككم ، هلاك شما در آن بوذ . گفتند : شيخ نجدى راست ميگويذ : ابو جهل گفت : رأيى بر شما عرض كنم كى از آن بهتر هيچ رأى نبوذ ؛ رأى آنست كى طايفهء از جوانان قريش بر وى گماريم تا او را به همه بكشند ؛ بنى هاشم نتوانند كى خون از ما خواهند ؛ به خون بها راضى شوند . شيخ نجدى گفت : صدق و اللّه الشاب ، قسم ياذ كرد كى اين جوان راست گفت . برين رأى اختصار كردند و متفرّق گشتند . خذاى - تعالى - جبرئيل فرستاذ و رسول را از مكر ايشان خبر داذ و اين آيت بر رسول خواند . رسول - عليه السّلم - امير المؤمنين را بر جاء خوذ بخوابانيذ و با ابو بكر قصد غار كرد ؛ پس امير المؤمنين را گفت : تسجّ 1991 ببردى فانّه لن يخلص اليك منهم امر تكرهه ، برد من در