احمد بن محمد ميبدى

68

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

ببوسم ، تو تازيانهء ( قضيب ) خود را برآميختى و بر پهلوى من زدى ، ندانم به قصد من زدى يا به قصد شتر من ؟ حضرت فرمود : اى عكاشه ، پناه به خدا اگر من قصد زدن تو را داشتم ! آنگاه بلال را فرمود تا به سراى فاطمه رود و تازيانه را بياورد ، بلال در راه دست بر سر نهاده و فرياد مىزند كه رسول خدا از نفس خويش قصاص مىدهد ! بلال از فاطمه قضيب خواست ، فاطمه گفت : امروز نه روز حجّ است قضيب از بهر چه مىخواهد ؟ بلال گفت پدرت مىخواهد دنيا را وداع گويد و از نفس خويش قصاص مىدهد ! فاطمه گفت : اى بلال كه را دل دهد كه از رسول خدا قصاص خواهد ؟ اى بلال ، اگر ناچار است حسن و حسين را بگو تا حوالت آن قصاص با خود گيرند و آن بر آنها برانند نه بر رسول خدا ! بلال قضيب را آورد و به دست رسول خدا داد ، چند نفر از ياران برخاستند و گريان و سوزان گفتند اى عكاشه ما حاضريم بجاى رسول خدا ما را قصاص كن ، حضرت على ( ع ) برخاست و گفت اى عكاشه من زنده باشم و تو رسول خدا را قضيب زنى ! مرا صد تازيانه بزن و از رسول خدا قصاص مخواه ! عكاشه به على گفت : خداوند مقام و نيّت تو را مىداند بجاى خود بنشين ! - آنگاه حسن و حسين پيش آمدند و خود را براى قصاص بجاى جدّ بزرگوار آماده ساختند ! - عكاشه گفت : اى نور چشمان من خداوند اين مقام و مرتبت شما را نگاه دارد ! - سپس حضرت رسول ياران را دل خوشى داد و آرام كرد و گفت : اى عكاشه قضيب را بر پهلوى من زن عكاشه گفت : در آن حال پهلوى من برهنه بود ! حضرت پيراهن را پس زد و پهلو نمودار شد و روشنائى چون شعاع خورشيد بر زمين افكند ! فرياد از مردم بلند شد ، عكاشه روى بر پهلوى پيغمبر ماليد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چه جاى آنست كه من از تو قصاص خواهم ، حضرت فرمود : يا بزن يا عفو كن ؟ - عكاشه گفت : من عفو كردم كه خداوند در رستاخيز مرا عفو كند ! آنگاه حضرت فرمود : هركس بخواهد در بهشت به دوست و رفيق من نگاه كند به اين شيخ پيرمرد نظر كند ، پس از آن مردم برخاستند و پيشانى و ميان دو چشم عكاشه را بوسيدند . همان روز بيمارى پيغمبر شدّت كرد و در خانه بماند - بلال بانگ نماز گفت و به در حجرهء رسول خدا رفت و حضرت را به مسجد خواند ، فاطمه گفت : رسول خدا به خود مشغول است بلال گفت : تا دستور از رسول خدا نگيرم اقامت نماز نگويم - حضرت فرمود - ابو بكر بجاى من نماز بخواند ! ابو بكر مردى رقيق‌دل بود ، پيش آمد چون جاى رسول را خالى ديد گريست و بيفتاد و بىهوش شد ، ياران همه گريستن گرفتند ، خروش و زارى بزرگى در مسجد افتاد ، آواز آنها به گوش پيغمبر رسيد ، پرسيد اين چه آشوب و شور و خروش است گفتند : مسلمانان از نبودن شما زارى مىكنند ! - حضرت رسول ، على و عباس را بخواند و به بازوى آنها تكيه داده و به مسجد آمد و نماز جماعت بگزارد ( با دو ركعت سبك ) آنگاه روى به ياران كرد گفت : من از ميان شما مىروم ، امروز آخرين روز دنيا و اولين روز آخرت من است شما را به خدا مىسپارم و در پناه او باشيد ، بر شما باد پس از من به اطاعت خداى يگانه ! سپس از مسجد به خانه شد و روز دوشنبه كار و حال بر او سخت شد و شگفت آنكه محمّد مصطفى روز دوشنبه متولّد و روز دوشنبه مبعوث به رسالت و روز دوشنبه از دنيا رفت ! خداوند به فرشتهء مرگ دستور داد كه با ادب و با بهترين صورت و آسان‌ترين روش رسول خدا را قبض روح كند ! - فرشته به درب حجرهء پيغمبر آمد و سلام كرد و مانند يك نفر عرب بر در حجره ايستاد ، عايشه گفت : اى فاطمه ، اين مرد عرب را جواب گو و برگردان ! فاطمه بر در شد و گفت : اى بندهء خدا - رسول خدا به خود سخت مشغول و بيمار است ! او تا سه مرتبه همان سؤال را تكرار كرد و گفت : آيا اجازهء دخول هست ؟ بار سوّم كه گفت و جواب ردّ شنيد گفت : اى خانوادهء نبوّت و فرودگاه وحى و رسالت