احمد بن محمد ميبدى

654

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

و در آنجا با زنى از خانواده شريف ازدواج كرد ، و پس از شش نسل از نواده‌هاى ابو ايّوب ، در ماه شعبان و بهار سال 396 هجرى از ابو منصور محمّد انصارى در كهندز هرات پسرى چهره به جهان گشود كه او را عبد اللّه نام نهادند . از گفته‌هاى خود خواجه : وقتى پدرم در بلخ با شريف حمزهء عقيلى بوده روزى زنى نزد شريف آمد و گفت : به ابو منصور بگو با من زناشوئى كند ! ابو منصور گفته : من هرگز زن نخواهم گرفت ! شريف گفته : تو عاقبت زن خواهى گرفت ! و تو را پسرى به وجود خواهد آمد چه پسرى ! پس از آن پدرم از بلخ به هرات باز مىگردد و زنى اختيار مىكند كه در نتيجه من متولّد مىشوم و همان وقت هم شريف در بلخ گفته كه ابو منصور ما را پسرى در هرات آمده چنين و چنان ! دوران كودكى عبد اللّه : نيز خود او گفته : من در كودكى روزى نزد پير عاصم كه از خويشان ما بود رفتم ، او نان و خورش ( آبكامه ) پيش من آورد و چيزى بر آن خواند ، همسر او كه خاتون ولايت بود گفت : حضرت خضر ( پير من ) كه عبد اللّه را ديد گفت اين كيست ؟ گفتم فلان پسر فلان است ، گفت : آوازهء او از خاور تا باختر پر شود ! در اينجا خواجه فرمود كه : حضرت خضر ، خود مىدانسته و مىشناخته ليكن سنّت بر اين جارى است كه بپرسند ! دورهء دبستان و شاعرى خواجه عبد اللّه : وقتى در دبيرستان ( مدرسه ) بودم كودكى از خويشان خواجه يحيى عامر با من هم درس بود و من در آن دوران به زبان تازى شعر مىگفتم و هريك از كودكان كه از من دربارهء چيزى شعرى مىخواست من زياده از آنچه آنها مىخواستند شعر مىگفتم ! و به آنها مىدادم . پسر خواجه يحيى ( هم شاگردى من ) به پدر گفته بود كه در دبيرستان عبد اللّه نامى است كه در هر معنى و هر موضوع كه از او بخواهيد شعر مىگويد ! پدر كه مردى دانشمند و اديب بود شعرى فارسى به او داده كه عبد اللّه آن را به تازى گويد ، او آن شعر را با چندتاى ديگر به تازى ساخت ! و از آن پس مكرّر مرا در شعر فارسى و تازى آزمودند و مرا شاعرى چيره و زبردست ديدند ! و شعرهاى عربى من از شش هزار بيشتر است و چون سنجيدم ، هفتاد هزار شعر عربى در ياد داشتم ! چگونگى درس خواندن او : نيز خود گويد : هر روز بامداد پگاه به محل قرائت قرآن مىشدى و چون به خانه بازآمدمى ، همه آنها را در روى چند ورقى برنوشتمى و از بر كردمى و چون از درس قرآن فارغ گشتمى ، چاشتگاه به اديب شده و همه روزه درسها را بنوشتمى و مرا فراغت نان خوردن نبود كه مادرم نان لقمه مىكردى و در دهانم مىنهادى ! نيروى حافظه او : او خود گويد : خداوند منّان مرا قوّت حافظه‌اى داده بود كه هرچه از زير خامهء من مىگذشتى مرا حفظ مىشدى ! چنان كه سيصد هزار حديث ياد دارم ! و در گرد آوردن حديث هيچ‌كس به قدر من زحمت و رنج نكشيد چنان كه روزى در يك منزل از نشابور تا دزباد كه باران مىآمد ، من جزوهاى حديث را بر شكم خود به حال ركوع نهاده بودم كه تر نشود ! و به روزگار من هيچ‌كس چنين كارى نكرده كه من كردمى ! به اندازه‌اى كه