احمد بن محمد ميبدى

655

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

اگر من دست به هر اندام خود نهادمى و از آن از من پرسيدندى كه راجع به آنچه حديث مىدانى من براى هريك آنها حديثى داشتمى ! پيران طريقت او : خواجه خود گويد : از هر پيرى سخنى ياد گيريد و اگر نتوانيد ، نام ايشان را ياد داريد كه به آن بهره يابيد . چه بهترين نشان سعادت آنست كه سخن مشايخ بشنوى و تو را خوش آيد و به دل به آنان گرائى و انكار نياورى ، كه بدترين گناهان آنست كه خداوند ديدار يكى از دوستان خود را به تو بنمايد و تو را قبول نيفتد ! كه اين خود دليل محرومى و حجاب باشد ! نخستين پير بزرگوار خواجه : شيخ ابو الحسن خرقانى « 1 » عارف و مرشد معروف قرن پنجم هجرى است كه خود خواجه در اين‌باره گويد : من مشايخ بسيار در حديث و علم و شرع ديده‌ام ، امّا پير من در تصوّف و حقيقت شيخ ابو الحسن خرقانى است كه اگر من او را نمىديدمى از حقيقت چيزى ندانستمى ! و همواره نفس با حقيقت درآميختى . آشنائى خواجه با شيخ : خود گويد : در سفرى تا شهر رى برفتم در بازگشتن به صحبت خرقانى رسيدم ، چون مرا بديد گفت : درآى و ايمن ما شو ، كه تو معشوق از دريا آمدى ! از دريا آمدى ! يعنى از درياى تفرقه بگشتى و به ساحل جمع آمدى ، و مرا از كرامات او اين تمام بود كه گفت از دريا آمدى ! و از علم او اين بود كه گفت اينكه مىخورد و مىخسبد چيز ديگر است و من چون اين سخن بشنيدم خرقانى من بودم ! و شيخ ابو الحسن مريد بايزيد بسطامى است و در سلوك از روحانيّت او بهره‌مند است . وفات شيخ را سال 425 هجرى نوشته‌اند . دومين پير بزرگوار او : شيخ ابو سعيد ابو الخير است « 2 » نيز خود او گويد : در آغاز جوانى من طالب حديث بودم و مىخواستم مرا در اين معنى گشايشى باشد و رياضتها مىكشيدم و به خدمت پيران طريقت و پيروان شريعت مىشدم و آن معنى طلب مىكردم و به همّت و دعا از آنان مدد مىخواستم اتّفاقا در زبان من فحشى بود كه هروقت بىخويشتن ، بر سر زبان مىرفتى در باطن از آن اكراه و انكار داشتم ! و هرچه كوشش مىكردم كه از زبانم زائل شود نمىشد ، تا وقتى به نشابور رسيدم و شيخ ابو سعيد ابو الخير آنجا بود و من بدين انديشه به زيارت وى درشدم ، او نشسته بود و مريدى در خدمت او ايستاده و شلغم پخته در شكر مىسائيد ( سوده مىكرد ) و به وى مىداد و او به كار مىبرد ، من در شدم و او يك نيمه به دست خويش در دهان من نهاد ! از آن ساعت هرگز آن كلمهء ناسزا ( فحش ) و هيچ سخن ناشايست ديگر بر زبان من نرفت ! و سخن حقيقت بر من گشاده گشت ! و اكنون آنچه بر زبان من مىرود از باب آن نيمه شلغم بو سعيد است كه به دهان من نهاده و از بركت او است . و پير بو سعيد ، شيخ ابو الفضل سرخسى است كه چون حال انقباض و گرفتگى به او دست مىداد به سر خاك پير خود مىرفت .

--> ( 1 ) - اين خرقان ، محلى است نزديك بسطام نه خرقان راه همدان . ( 2 ) - شيخ ابو سعيد در ميهنه دشت خاوران خراسان در سال 356 به دنيا آمده و در سال 440 هجرى وفات و محمد نواده او شرح حالات و كرامات او را در كتابى بنام اسرار التوحيد نگاشته است .