احمد بن محمد ميبدى
45
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
72 - قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذِي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا . آنان گفتند : ما تو را بر آنچه از نشانيها به ما آمد و بر آنكه ما را آفريده برنمىگزينيم ! پس تو آنچه توانى بكن ، كه آنچه توانى ، در اين جهان كنى ! 73 - إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى . ما به خداى خويش ايمان آورديم تا گناهان ما را بيامرزد و آنچه را كه ما را وامىداشتى از جادوئى ( ببخشد ) . و خداى يگانه بهتر و عذاب او پايندهتر است . تفسير ادبى و عرفانى سوره 20 آيه 55 55 - مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ . آيه . آدمى آميخته از تن و جان ، تن از خاك است و خاك سفلى است و جان از نور است و نور علوى ، جان خواست كه بر شود و به بالا رود كه علوى بود ، تن خواست فرورود در زمين كه سفلى بود ، خداوند عالم به كمال قدرت خويش هر دو را بند يكدگر ساخت ، جان بند تن شد و تن بند جان ، جان و تن هر دو با يكدگر قرار گرفتند تا روز مرگ كه عمر به سر آيد و اجل دررسد ، اين بند گشاده گردد و مرغ جان از قفس تن بيرون رود ، جان از تن برآيد و سوى هوا شود و به آشيان خويش رود ، تن راه زمين گيرد تا به مركز خويش شود ! عبرت : روايت است كه چون جان از تن جدا شود او را در قنديل نور نهند و به درخت طوبى بياويزند ، و تن را در كفن كنند و به خاك بسپارند ، روزى چند برآيد ، جان به نظارهء تن آيد و گويد : اى چشم عبرت بين ، اى ديدهء نرگسين ، آن ديدن تو كو ؟ اى زبان حكمتگوى ، آن سخنان شيرين تو كو ؟ اى روى زيبا ، آن زيب و جمال كو ؟ اى بيامده از خاك و داشته بر خاك ، و روزى يافته از خاك و باز گردانيده به خاك و نيست شده ! كجائى ؟ خداوند مىگويد : يك بار خاك را سبب هستى كنم و يك بار سبب نيستى ، تا عالميان بدانند كه قادر بر كمال منم ، و هر نبوده را هستكننده منم . عارفى گويد : اى جوانمرد ، اگر تو را در گورستان گذرى باشد ، نگر تا به چشم عبرت بنگرى ، آن خفتگاه كه تو بينى ، نه خاك است ! آن تن عزيزان است و گوشت و پوست جوانان ، و قدّ و بالاى نازپروردگان و موى و محاسن پيران ! چه بسا نفوس اندوهگين كه در اينجا خفتهاند ! . . . وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى . آيه . يكى از بزرگان طريقت گويد : چون بنده را در خاك نهند ، خاك با وى به سخن درآيد و گويد : من خانهء تنهائيم ، من خانهء غربتيم ، من خانهء تاريكيم ، اين است آنچه من براى تو آماده كردم ، برگو تو براى خود چه آماده كردهاى ؟ اگر بنده به ياد خدا بودهاى ؟ ندا رسيد كه اى فرشتگان من : غريبى كه خويشان او از او دور شدند ، وحيدى كه نزديكان او او را تنها گذاردند ، اين آدمى است كه در دنيا از ما ياد مىكرد و پيوسته در ذكر ما بود ، پس ما گوئيم : اى بندهء بيچارهء درمانده ، اى زبان گويايت خاموش شده ، اى دل دانايت از ترس رستاخيز خون گشته ، اى لشكر اميدت راه هزيمت گرفته ، اى رخت عمرت تاراج شده ، همه رفتند و تو را تنها گذاشتند ولى ما مانديم ، همه برگشتند و ما بر وفائيم ، همه بگذاشتند و ما برداشتيم ، بندهء من بدان كه تو مشمول رحمت من هستى و در رستاخيز در كنف حمايت منى ! گويند آدمى هم قالب است و هم وديعه ، تنها همه قالبند و روحها همه وديعه ، نسبت قالبها به خاك است و نسبت روحها به قرب جلال ، قالبها را به فضل و لطف خود مىپروراند و روحها را به كشف جلال و لطف جمال خويش مىپروراند ، قالبها در دنيا به پرستش مشغول و روحها به دوام شناسائى موصوف ، كار قالبها روزه و نماز است و كار روحها همه راز و نياز ، تن را گفت : چون عبادت كردى به كار جهان پرداز ، و روح را گفت : بسوى خداوند راغب باش ، نوازش تن را وعدهء بهشت به نسيه داد و نوازش روح را به نقد داد و گفت : من همنشين ذاكر خود هستم ، من نزديك بنده اميدوار به خود هستم و هرجا هستيد من با شمايم .