احمد بن محمد ميبدى
388
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
و منزلى كه به ناچار و ناكام مىبايد گذاشت ، و عمر عزيز كه سرمايهء زندگى است بىمراد درمىبايد باخت ، پس سزاوار بنده آنست كه از آلايش دنيا كرانه گيرد و روى به آرايش دين نهد ، تا فردا داغ خسارت به رخسار خود نبيند و در گودال حرمان و خسران نيفتد ! . . . وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى . آيه . در خبر است كه هركس همّ خود را در دنيا ، يكى قرار دهد خداوند او را از ديگر همّها كفايت كند ولى اگر هموم زياد داشته باشد ، خداوند پروا ندارد كه در كدام همّ او را به هلاكت رساند ! دنيا همه پراكندگى است و گسستنى ، بايستها گوناگون و انديشهها رنگارنگ . هركه اين پراكندگى و اين بايستهاى بيهوده را از دل بيرون كند و با دلى صافى و همتى عالى ، روى به قبلهء حق نهد و جز درگاه او پناه خود نسازد ، خداوند همهء اندوه وى را كفايت كند ، و از هرچه مىترسد او را ايمن گرداند و راهش را به خود نزديك كند ، كه آنچه نزد او است بهتر و پايندهتر است . اى درويش ، بدانكه اول اين كار ( ترك دنيا كردن ) تلخ است و آخر آن نوش ، آغاز اين كار دورى است و انجام آن نزديكى است ! اينك مثال روشن : نوشتهاند شبلى « 1 » پيش از آنكه قدم در كوى طريقت نهاد ، مير سيهپوشان ( در جرگه عيّاران ) بود ! و عادت داشت كه دزديده به مجلس جنيد رفتى - اى من غلام آنكه در اين كوى سرى دارد - . روزى بر زبان جنيد رفت كه : اگر همه بتپرستان و ناكسان جهان را به فردوس اعلى فرود آورند ، هنوز خداوند حق كرم خود را نگزارده است ! شبلى چون اين سخن بشنيد از جاى برجست ! و نعرهزنان و جامهدران گفت : منم مير سيهپوشان و از ناكسى خويش خروشان ، چه گوئى اى شيخ ! آيا خداوند مرا خواهد پذيرفت ؟ جنيد گفت : خداوند به رسالت موسى و هارون چندين سال فرعون ملعون را مىخواند تا بپذيرد ! چگونه سوختهاى موحّد كه بهپاىخود آيد و در او زارد ، نپذيرد ؟ نوشتهاند از آن پس شبلى هرچه از مال و ضياع و عقار داشت همه را پاك ( بخشيد ) درباخت ! و مجرّد بايستاد ، و از شيخ مرشد خود ( جنيد ) پرسيد مرا چه بايد كرد ؟ گفت : تو را در بازار بايد شد ، و دريوزه بايد كرد ! شبلى همچنان كرد و آنچنان گشت كه كسى چيزى به او نداد ! پس جنيد چند تازيانه به او داد و گفت در اين سردابه شو و دل را با اندوه و درد دين پرداز و چشم را به آب حسرت و ندامت سپار ، و هروقت كه جز خداى در خاطرت بگذرد ، به اين تازيانه اندامهاى خود را درهم شكن ! شبلى ، سه سال در آن سردابه ، آب حسرت از ديدگان همىريخت و بر روزگار گذشته دريغ و تحسّر همىخورد و زينهار همىخواست ! بعد از سه سال ، حالت مستى در او پديد آمد و همچون مستان واله و سرگردان از سردابه بيرون آمد ، كاردى به دست گرفت و در بغداد همىگشت و همىگفت : به جلال قدر حق ، كه هركس نام دوست برد ، با اين كارد سرش از تن جدا كنم ! اين خبر به جنيد رسيد گفت : او را شربتى دادهاند و مست گشته ،
--> ( 1 ) شبلى مريد جنيد با بايزيد همرديف است به فتواى سعدى كه گفته : حاكمان در زمان معزولى * همه شبلى و بايزيد شوند