احمد بن محمد ميبدى

538

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

7 - وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ . و بارهاى شما را به شهرهائى مىبرند كه با زحمت مىتوانستيد خودتان آنها را ببريد ! كه خداى شما مهربان و بخشاينده است . 8 - وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ . و اسبان و استران و خران بيافريد كه بر آنها سوار شويد و آرايشى براى شما باشد و خداوند مىآفريند آنچه را كه شما نمىدانيد . 9 - وَ عَلَى اللَّهِ قَصْدُ السَّبِيلِ وَ مِنْها جائِرٌ وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ . و بر خداوند است راستى راه ، و از جمله آن راه‌ها است كه مردم در آن راه كج هستند ! و اگر خدا بخواهد همه را راهنمائى و راهنمودى آشكار مىكند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . به ياد نام خدا دلها واله و حيران و خردها به عزّت آن نام سرگردان ! و روانها به كشف جلال و بزرگوارى نام او دهشت‌زده و پريشان . خلق را فناء و عدم نصيب و خالق را ازل و قدم بهره است . اين است زبان حال بنده و خداوند : از باغ جمال تو درى بگشادند * تا خلق ز تو در طمعى افتادند . بس جان عزيزان كه به غارت دادند * و اندر سر كوى تو قدم ننهادند . بو بكر شبلى : روزى در مكاشفهء جلال حقّ مستهلك شده بود و از خود بىخود گشته غريق درياى محبّت و حريق آتش معرفت شده همىگفت : خدايا ، اگرت بخوانم برانى ، ور بروم ، بخوانى ، پس چه كنم من بدين حيرانى . هم تو مگر سامان كنى ! را هم به خود آسان كنى . پناهنده از تو بسوى تو است ، نه با تو قرار است و نه از تو راه فرار ! نه با تو مرا آرام ، نه بىتو كارم به سامان ! نه جاى بريدن و نه امّيد رسيدن ! فرياد از تو كه اين جانها همه شيداى تو و اين دلها همه حيران تو است . جنيد ( پير طريقت ) : سى سال پاس دل مىداشت ، گفت : چون پنداشتم كه به جائى رسيدم ، به پنهانى ندائى رسيد كه : هروقت گمان كردى كه مرا يافتى ، همان دم ما را نيافتى و هروقت گمان بردى كه مرا نيافتى ، آنگاه يافتى ! خداوند به خلق مىنمايد كه اين كار نه به حد فهم و وهم آدميان است ، و نه درگاه تأويل و تفسير عالمان ، و نه ميدان عبادت عابدان ، نه بيابان تحيّر عارفان است ، زهرى با شهدى آميخته ، هم درد است و هم دارو ! هم شادى و هم زارى ! بنده ميان اين دو حال گردان ! هم گريان و هم خندان ، همىگويد : خدايا ، دلم از درد ( نبايست ) كباب است ، و روزگار نشان اينكه خذلان ملازم و توفيق در حجاب است ، بيچاره نمىداند كه در سخن عذاب است ، يا از مولى عتاب است ! دردى است مرا كه بهى مباد ، كه مرا درين صواب است ، يا دردمندى به درد خرسند ! كسى را چه حساب است ! سخنى درآميختم چون سنگ ، كه در آن هم آتش است هم آب ! خدايا ، داستان اين است كه برداشتم ، پس اين بيچاره را چه جواب است ؟ 1 - أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ . آيه . فرمان خداوند و طاعت داشت او رنگارنگ ، ظاهر بنده را امرى فرمودند و باطن وى را امرى ديگر ، ظاهر آنكه بر درگاه عبادت كمر خدمت بسته همىباش ، باطن آنكه بر بساط معرفت به صفت حرمت ، آهسته همىباش ! دل را دوام مراقبت فرمودند و سرّ را در مقام معرفت طلب صفاء و روح را در عين مشاهدت ، لزوم حضرت فرمودند ، آنگاه فرمود : دريافت مرا تعجيل مكنيد و از اندازهء فرمان در مگذريد ، كه آن صادق است ، روزى برسد به آنچه مراد است و فرمان‌بردار حقّ ، از ديدار بر ميعاد است ! 2 - يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ . آيه . حقيقت روح آنست كه حيات دل و حيات دين در آن است و آن جمال عزّت قرآن است كه از حضرت جلال به صفت رسالت و به سفارت جبرئيل به مصطفى مىرسد كه : . . . أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ . آيه . به بندگانم خبر دهيد كه منم خداى يكتا و در صفات بىهمتا و از