احمد بن محمد ميبدى
35
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
از جنيد نقل كنند كه گفت : دوستى داشتم از دنيا رفت وقتى من مشغول غسل او بودم ناگاه انگشت سبّابهء مرا بگرفت ! گفتم اى دوست آيا زنده شدن پس از مرگ است ؟ گفت : ندانستى كه ما نمىميريم بلكه از جهانى به جهان ديگر نقل مكان مىكنيم ؟ 74 - ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ . . . : قسوت دل در حق نادانان نامهربانى و دورى از رحمت حق است . و در حق عارفان قوّت دل ! كه چون كار به كمال رسد و صفا و معرفت نيرومند گردد ، سلطان عشق ، تمام كشور جان را فروگيرد و آن خروش و زارى به شادى و طرب درپيوندد ! ز اول كه مرا عشق نگارم نو بود * همسايه به شب ز نالهء من نغنود كم گشت كنون ناله كه عشقم بفزود * آتش چو همه گرفت كم گردد دود وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ . . . : سنگ خارا بر دل سخت برترى دارد چنان كه از سنگ آب آيد و نرم شود و از ترس خدا به هامون افتد ولى دل سخت در نهاد آدم بيگانه ، نه از ترس خدا بنالد و نه از حسرت بگريد و نه رحمت و رقّت در وى آيد ! در حكايت بيارند كه پيغمبرى به بيابانى گذشت ديد از سنگ كوچكى آب زيادى بيرون مىجهد كه خيلى بيش از اندازه و تناسب سنگ است ! ايستاد و حيران شد و در شگفت و با خود مىگفت : اين چه آب است و چنين سنگى ؟ خداوند سنگ را به زبان آورد و گفت : اى پيغمبر اين آب كه تو مىبينى آب گريهء من است كه از آن روز كه خداوند فرمود : دوزخ را به سنگ گرم كنند من از حسرت و ترس مىگريم . . . پيغمبر كه اين را شنيد گفت خداوندا ، وى را از آتش ايمن گردان ، ندا رسيد كه ما او را ايمن كرديم ، پس از مدتى باز گذر پيغمبر به آن سنگ افتاد ، ديد باز آب مىآيد ! گفت خداوندا ، او را از آتش ايمن كردى ولى باز مىگريد ؟ سنگ به فرمان خداوند گفت : آن گريستن از غم و حسرت بود و اين گريستن از شادى و خوشحالى است ! پير طريقت گفت : در سر گريستن دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ؟ گريستن از حسرت بهرهء يتيم است و گريستن شمع بهرهء ناز است ، از ناز گريستن چون بود ؟ اين قصّهايست دراز ! [ آيات 83 - 77 ] ( تفسير لفظى ) 77 - أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ . آيا نمىدانند كه خداوند از كارهاى سرّى و علنى آنان آگاه است و آنچه پنهان و آشكار باشد مىداند ؟
--> همهء پرسشها رسيد و آنها چنين گاوى را جستجو كردند تا در خانهء زنى بينوا و فرزندى پارسا يافتند . در آن زمان مادرى فرزند مهربانى داشت كه او را نوازش بسيار كردى و هر روز پشتهء هيزمى بياوردى و بفروختن آن ، يك سوم بهاى آن به درويشان دادى و يك سوم به مادر مىدادى و سوم براى خود به كار بردى ! و شبها يك سوم به نماز گذراندى و يك سوم خواب و سوم نزد مادر سر كردى ! و به ياد خدا مشغول شدى ! و تنها از مال دنيا مادهگاوى داشت . روزگارى بر اين روش گذشت تا خداوند خواست آن جوان را بىنياز كند . اين بود كه فرشته به صورت آدمى نزد او آمد و گفت اين گاو را از تو خواهند خواست و بهاى آن را پوست وى پر از دينار بخواه ! و يهود اين گاو را پس از ايرادها و سختگيريها يافتند و خريدند و كشتند و بهاى آن را دادند و چون گوشت گاو را به جسد مرده زدند به حكم خداوند مرده زنده شد و پسرعم خود را كشندهء خود شناسانيد ! و در اين داستان دو حكمت بود يكى بىنياز ساختن جوان پارسا از رنج بىنوائى و ديگر كيفر بنى اسرائيل بواسطهء تمرد و نافرمانى و ايرادهاى بنى اسرائيلى !