احمد بن محمد ميبدى

497

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

پيراهن خون‌آلود به پدر بود ) بيرون شد ، باد صبا را فرمان دادند كه بوى پيراهن به مشام يعقوب رساند تا پيش از آنكه پيك يوسف ( كاروان برادران ) بشارت برد . از پيك حق تعالى بشارت پذيرد و كمال لطف و منّت حقّ بر خود بشناسد . لطيفه : به ذوق عارفان ، اين بشارت‌باد صبا همان نفحهء الهى است كه متوارىوار گرد جهان مىگردد ، به نزديك سينه‌هاى مؤمنان و موحّدان ، تا كجا سينهء صافى بيند و سرى خالى يابد آنجا منزل كند و حديث منقول از مصطفى ( ص ) كه فرمود : خداوند شما را در روزهاى روزگارتان نفحه‌ها است ، تا كه شايسته و سزاوار پذيرفتن آن باشد ! در اين كرامت كه به يعقوب ( بواسطهء عشق به يوسف ) نمودند ، سرّى بزرگ نهفته ! بدين بيان كه مشاهدهء يعقوب يوسف را ، بواسطهء مشاهدهء حق بود ، كه هرگاه يوسف را به چشم سر بديدى ، به چشم سرّ ، در مشاهدهء حق نگريستى . پس چون مشاهدهء يوسف از وى در حجاب شد ، مشاهدهء حق نيز از دل او در حجاب شد ! آن همه جزع نمودن يعقوب و اندوه كشيدن وى بر فوت مشاهدهء حق بود نه بر فوت مصاحبهء يوسف و نه آن افسوس و دريغ بر فراق او از آن بود كه وى آئينهء خود گم كرده بود و نه براى خود آينه مىگريست ! بلكه چون مونس دل خويش را كه نمىديد و بر فوت آن مىسوخت . لاجرم آن روز كه وى را بازديد به سجده در افتاد كه دلش مشاهدهء حق ديد و آن سجود را فرا مشاهدهء حق برد كه سزاوار سجده جز ذات بارى نيست . 94 - إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ . آيه . عجب آنكه دارندهء آن پيراهن از آن هيچ بوئى نيافت و يعقوب از مسافت هشتاد پرسنگ بيافت ، زيرا كه بوى عشق بود و آن جز بر عاشق ندمد ، و نيز نه هروقتى دمد ! كه تا مرد پختهء عشق نگردد و زير فشار بلاهاى عشق كوفته نشود ، اين بوى مر او را ندمد ! . چنان كه يعقوب در آغاز امر كه يوسف را از وى ببردند و هنوز يك مرحله نارسيده ، او را در چاه افكندند ، نه از وى خبر داشت و نه بوئى برد ولى در انجام كار ، در كنعان به مسافت چندين مرحله از بوى يوسف خبر داد ! گويند : يعقوب در خانهء غم هروقت سحر بسيار بگريستى ، گهى به زارى نوحه كردى ، گهى از خوارى بناليدى ، گهى روزنامهء عشق باز كردى و سورهء عشق آغاز كردى ، گهى سر به زانو نهادى و گهى دو دست به دعا برداشتى ، گهى روى به خاك نهادى ، گهى بوى يوسف از باد سحر شناختى و به زبان حال گفتى : بوى تو باد سحرگه به من آرد صنما * بندهء باد سحرگه ز پى بوى توأم . 96 - فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ . آيه . پيراهن يوسف ، چشم يعقوب را بينا كرد چون چشم او از فراق يوسف نابينا شده بود ، چون يعقوب را مهر يوسف با روح آميخته بود و چون جايگاه روح مغز است ، قوت چشم و صفاى بيننده از اوست ، و چون يوسف برفت با او جمال نظر و صفاء بصر نيز برفت ! كه آن قوّت و آن صفا ، بوى يوسف مىداشت و چون برفت با خود ببرد ، لاجرم چون پيراهن به او رسيد بوى يوسف بازآمد و آن صفاى بصر هم بازآمد ! تا بدانى از روى حقيقت كه محبوب آدمى به منزلهء چشم و روح است و فراق او باعث نقصان چشم و روح است همان گونه كه وصال او مدد چشم و روح است . گفتم صنما ، مگر كه جانان منى * اكنون كه نگه همىكنم جان منى مرتدّ گردم گر تو ز من برگردى * اى جان جهان تو كفر و ايمان منى ! 99 - فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ . آيه . خانوادهء يعقوب در رفتن به مصر همه يكسان بودند ، ولى به وقت تقرّب و نوازش مختلف بودند كه پدر و خاله را بر عرش كرامت نشاند و به صحبت قربت و جا دادن ايشان را مخصوص گردانيد ، و برادران را در محل خدمت فروآورد .