احمد بن محمد ميبدى

492

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

. . . نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ . آيه . ما آن را كه خواهيم پايگاه بلند دهيم و درجات او بالا بريم ، نخست توفيق طاعت پس تحقيق مثوبت دهيم ، يعنى اول اخلاص در عمل پس تصفيهء حال ، اول دوام خدمت بر مقام شريعت ، پس يافت مشاهدت در عين حقيقت ، آن استقامت اشاره به شريعت است ، و آن مكاشفت نشان طريقت است و آن مشاهده عين حقيقت است ، شريعت بندگى است ، طريقت بىخودى است ، حقيقت از ميان هر دو آزادى است . 78 - قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً . آيه . چون يوسف بنيامين را به نام دزدى بازگرفت ، هرچند برادران كوشيدند و وسائل برانگيختند و حرمت پيرى شفيع آوردند تا يكى از ايشان را بجاى او بدارد و بدل پذيرد ، نپذيرفت و سود نداشت . اين جمله اشارت است كه فرداى قيامت هركس به فعل خود مسئول و به گناه خود مأخوذ ، نه پدر براى فرزند نه فرزند براى پدر سودى دارد و كيفر آن يكى را ديگرى نتواند ديد . اين بود كه يوسف گفت : پناه بر خدا كه كسى را به زور بگيريم و نگاه داريم جز آن كس كه جام شاهى در متاع او يافتيم ! ! چون كاروان كنعان از دروازهء مصر خواستند بيرون شوند ، منادى آواز داد كه : إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ . شما دزديد ، كاروانيان گروه ، منادى را آمدند كه چه شده كى دزده ؟ گفتند : شما دزديد ! چون يوسف برادران را دزد خواند ، خداوند بر زبان برادران او براند كه اگر دزدى كرده برادر بنيامين بوده كه : إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ . داستان دزدى يوسف : مفسران در تفسير آيه : إِنْ يَسْرِقْ . . . گفته‌هاى مختلف دارند ، گروهى گفتند يوسف ، غذا از سفرهء يعقوب ، پنهانى به درويشان مىداد ! قومى گفتند روزى درويش از او مرغى آرزو كرد ، يوسف به خانه شد و از مادر مرغى خواست و او نداد يوسف براى برآوردن آرزوى درويش مرغ را از مادر دزديد و به درويش داد ! جمعى ديگر گفتند يوسف بتى از پدر مادر خود بدزديد و بشكست و در راه بيفكند ! راويان ديگر گفته‌اند كه عمّهء يوسف دختر اسحاق كمربندى از پدر به ارث داشت و تكفّل و نگاهدارى يوسف در آن وقت با عمّه بود يعقوب خواست يوسف را از او بگيرد او راضى نبود ، و كمربند را به كمر يوسف بست ، آنگاه اظهار كرد كه كمربند او گم شده ! پس چون كمربند را نزد يوسف يافتند طبق حكم مذهبى ، يوسف را در اختيار صاحب كمربند نهادند ! ! [ آيات 92 - 81 ] ( تفسير لفظى ) 81 - ارْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ . بازگرديد بسوى پدرتان و بگوئيد كه پسر تو دزدى كرد و ما گواهى نمىدهيم جز به آنچه مىدانيم و ما نگهبانان غيب نبوديم . 82 - وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ . ( اى پدر ) از اهل آن شهر كه ما در آن بوديم بپرس و از اين كاروان كه در آن آمديم بپرس و ما راست‌گويانيم . 83 - قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ . يعقوب گفت : ( چنين كه مىگوئيد نيست ) بلكه تن شما را به كارى برآراست و آن كار را كرديد ، اكنون كار من شكيبائى است نيكو ! اميد كه خداوند هر سه را با من آرد كه خداى يگانه دانائى است راست‌دان و راست‌كار « 1 » . 84 - وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ . يعقوب از فرزندان خويش برگشت و تنها ماند و گفت : اى درد و اندوه بر يوسف ! و چشمان وى از اندوه سفيد شد و او در آن غم بىتاب و خوار شد .

--> ( 1 ) چون علاوه از يوسف و بنيامين ، يكى ديگر از برادران ( شمعون نام ) از مراجعت به كنعان خوددارى كرد .