احمد بن محمد ميبدى

491

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

گفت يوسف ! گفت چرا نام يوسف كردى ؟ گفت از بهر آنكه مرا برادرى بود نام يوسف و غايب گشت ، اكنون اين پسر را يوسف خواندم تا يادگار او باشد . يوسف زير برقع اندر ، بگريست و زمانى خاموش گشت . آنگاه گفت : طعام بياريد ، ايشان را شش خوان آوردند ، آراسته و ساخته با خوراكهاى رنگارنگ ، يوسف گفت : هر دو برادر كه از يك مادرند بر يك خوان نشينند ، دو بر دو همىنشستند و بنيامين تنها ماند ! يوسف گفت تو چرا نمىنشينى ؟ بنيامين بگريست و گفت : شرط هم‌خوانى هم‌مادرى كردى ، و مرا برادر هم مادرى نيست ! و آن‌كس كه برادر هم‌مادرى من بوده حاضر نيست ! نه زندگى وى مرا معلوم تا بجويمش و نه از مردگى او مرا خبر تا بمويمش ! نه طاقت دل بر فراق نهادن ، نه اميد وصال داشتن ، و نه آن پدر پير را در محنت و سوكوارى ديدن ، و نه به چارهء او رسيدن ! يوسف رو سوى برادران كرد و گفت چون او تنها است فرمان دهيد تا با من برخوان نشيند ! برادران همه بر پاى خاستند و عزيز را آفرين كردند و گفتند اگر تو او را با خود بر خوان نشانيدى او را ذخيره عظيم و شرفى بس بزرگ و موجب افتخار است و شادى باشد كه به دل محنت‌زده و اندوه ماليده آن پير رسانى ! پس يوسف او را با خود بر خوان نشاند . در آن حال يوسف دست از آستين بيرون كرد تا غذا خورد ، بنيامين دست يوسف را بديد ، دمى سرد برآورد و آب از چشم فروريخت و غذا نمىخورد ! يوسف سبب پرسيد ، گفت مرا ميل و اشتهاى غذا خوردن نماند ، چونكه دست انگشتان تو ديدم كه سخت مانندهء به دست و انگشتان برادرم است ! گوئى عزيز و يوسف سيبى هستند كه دو نيم شده است . يوسف چون اين سخن از وى بشنيد گريستن به او افتاد و بر خود پيچيد ، اما صبر كرد و خويشتن را ننمود تا از طعام فارغ شدند و به دست هريك خلالى سيمين دادند و به دست بنيامين خلالى زرّين ! كه بر سر آن مرغى مجوّف به مشك سوده بود ، و هر آن كه بنيامين خلال مىكرد مشك بر وى همىريخت ! برادران را شگفت آمد ! تا روبيل برادر بزرگتر گفت : ما هرگز اين خلال نديده‌ايم ! پس ايشان را به مهمان‌خانه فروآوردند و يوسف به خلوت‌خانهء خود بازرفت و كس فرستاد و بنيامين را بخواند و در آن خلوت‌خانه به او گفت : آيا دوست دارى بجاى آن برادر كه ناپديد شده من برادر تو باشم ؟ بنيامين گفت : شاها ، چون تو برادر كه را بود ؟ و كه را سزد ؟ و كجا توان به خانه آورد ؟ لكن نه چون يوسف كه يعقوب و راحيل آن را زادند ! يوسف چون اين سخن بشنيد بگريست و برخاست و او را در بر گرفت و گفت ( انّى انا اخوك ) اندوه مدار و غم مخور كه من يوسف برادر توأم ! 76 - كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ . آيه . خداوند از روى اشارت مىفرمايد : ما يوسف را به انواع بلا بگردانيديم و در مقام حيرت بر بساط حسرت بسى بداشتيم تا او را به محل كرامت و رفعت رسانيديم . آن محنت در برابر اين نعمت نه گران است و آن حسرت به جنب اين قربت نه تاوان است . سنّت خداوند اين است كه مايهء شادى همه رنج است و زير ناكامى هزار گنج ! و اگر حكمت از اين روشن‌تر خواهى ما در أزل حكم كرده‌ايم و قضا رانده كه يوسف پادشاه مصر خواهد شد ، نخست او را ذلّ بندگى نموديم تا از حسرت دل اسيران و بردگان خبردار گردد ، پس او را به زندان مبتلا ساختيم تا از سوز و اندوه دل زندانيان آگاه شود ، سپس او را به وحشت غربت افكنديم تا از درماندگى غريبان غافل نبود ! مادرى كن مر يتيمان را ، بپرورشان به لطف * خواجگى كن سائلان را ، ميلشان گردان وفا با تو در فقر و غريبى ، ما چه كرديم از كرم * تو همان كن اى كريم ، از خلق خود بر خلق ما