احمد بن محمد ميبدى

485

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

در آن گرما بر زمين افتاده و زنبوران از هوا در او مىپريدند و از گوشت تن او برمىگرفتند ، مرا بر او رحمت آمد ، گفتم اى مسكين مرد ، سر برداشت و مرا به نام خواند و گفت : در من چه مسكينى مىبينى ؟ تاج اسلام بر سر من است و گوهر معرفت در دلم ، مسكين توئى كه با چهل سال رياضت ، شهوت نان و ماست از نفس خود نتوانى بازگرفت ! خلاصه آنكه نفس سحّاره ، مرد را به گناه نمىدارد بلكه به طاعت دارد ، ولى چون مرد قدم در كوى طاعت نهد ، از عين طاعت وى رنگى برآرد و گويد : تو بهترى از آن مرد شراب‌خوار فاسق ! مرد در خود اين اعتقاد كند و خود را به چشم پسند نگرد و ديگران به چشم حقارت و ناپسند و سرانجام هلاكت باشد ! پير طريقت گفت : خداوندا ، شاد بدانم كه اول من نبودم تو بودى ، آتش يافتنى با نور شناختن تو آميختى ، از باغ وصال ، نسيم قرب تو انگيختى ، باران فردانيّت و وحدانيّت بر گرد بشريّت تو ريختى ، به آتش دوستى ، آب و گل سوختى ، تا ديدهء عارف به ديدار خود آموختى . امّا نفس مطمئنّه « 1 » همان است كه پس از طاعت و رياضت و تهذيب و پاكى ، مخاطب حق قرار گرفته كه اى نفس مطمئنّه بسوى خداى خود بازگرد كه هم خدا از تو خشنود و هم تو از خدا خشنودى ! 56 - وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ . آيه . اينجا است كه يوسف به پادشاهى مصر مىرسد و مردم را به خداشناسى و دين حنيف دعوت مىكند و زليخاى نااميد و پير و نابينا دوباره اميدوار و جوان و بينا شده و با يوسف عروسى مىكند و از آنها دو پسر به وجود مىآيند « 2 » . عروسى يوسف و زليخا : نوشته‌اند پس از مرگ عزيز مصر شوهر زليخا ، بيچاره بيوهء او دوچار بدبختى شد ، مالى كه داشت از دست بشد در يمن برادرانى داشت كه سلطنت آنجا داشتند ، دشمنى بر آنها دست يافت و همه را بكشت ! زليخا بيچاره بىمال ، مرگ عزيزان ديده ، روزگار دراز در اندوه عشق يوسف گذرانيده ، پير و نابينا و ناتوان شده ، با اين همه هنوز بت مىپرستيد ، آخر روزى در كار بت پرستيدن خويش انديشه كرد و خطاب به بت گفت : تو سود كنى نه زيان ! ولى پرستندهء تو هر روز كه برآيد نگونسارتر و زيان‌كارتر ! من از تو بيزار گشتم و از پرستش تو پشيمان ، و به خداى يوسف ايمان آوردم ، آنگاه بت را بر زمين زد و روى به آسمان كرد و گفت : اى خداى يوسف اگر گناهكار مىپذيرى اينك آمده‌ام بپذير ! اگر درد درماندگان را درمان مىكنى ، من درمانده‌ام و بيچاره ، چارهء من بساز ، اى خداى يوسف دانى كه من به جمال بسى كوشيدم ، و به مال جهد كردم ، در چارهء حيلت بسى آويختم و به مقصود نرسيدم ، مرگ آن همه گراميان ديدم و فراق خويشان چشيدم ، و رنج درويشى و عشق يوسف بر دلم هر روز تازه‌تر ! بارخدايا مرا ببخشا و يوسف را به من بنما كه از همه تدبيرها و حيلت‌ها عاجز ماندم . زليخا پيوسته در درگاه عزّت زارى مىكرد و در دل يوسف هم ديدار زليخا سر برمىزد و با خود مىگفت : كاشكى بدانستمى كه زليخا كجا است و در چه حال است ؟ از آن روز كه زليخا ايمان به خدا آورد و ياد او به دل يوسف گذشت پانزده سال گذشته بود ، روزى با خيل و حشم بعنوان تفريح و گردش و ضمنا جستجوئى از زليخا ، به تماشاى شهر گذرانيد و به هر كوى رسيدى احوال زليخا جويا شدى و زليخا هم كه شنيد يوسف به تماشاى شهر مىآيد ، به سر كوى آمد و انتظار ديدن يوسف

--> ( 1 ) در اصل تفسير ، نفس مطمئنه شرح داده نشده و ذكرى از او هم به ميان نيامده ! ( 2 ) در اينجا براى تفريح خوانندگان گرامى و انبساط خاطر آنان و دلجوئى از دلسوزيها كه بر حال زار يوسف داشتند ، عروسى او را از خود تفسير نقل مىكنيم .