احمد بن محمد ميبدى
486
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
داشت ، چون نزديك رسيد او را گفتند اينك زليخا پير و نابينا است ! يوسف آنجا ايستاد زليخا را پيش آوردند ، حوادث روزگار در او اثر كرد و از اشك بسيار ، مژهء چشمانش همه ريخته و نابينا گشته ، شماتت دشمنان هم او را گداخته ، يوسف كه او را ديد آب در چشم آورده اندوهگين گشت ، و با وى ساعتى بايستاد و زليخا دست بر اسب يوسف همىماليد و مىگفت : بزرگ است خدائى كه بنده را به عزّ طاعت عزيز كرد و پادشاهان را به ذلّ معصيت ذليل ! آنگاه گفت : اى يوسف مرا به سراى خود خوان كه با تو حديثى دارم يوسف فرمود تا او را به سراى بردند ، چون يوسف را ديد گفت : بدان كه من به خداى تو ايمان آوردم و به يگانگى او گواهى مىدهم ، اكنون به تو سه حاجت دارم ، اول آنكه نزد خداوند شفاعت كن تا بينائى من به من بازدهد ، يوسف دعا كرد و چشم زليخا بينا شد ! دوم آنكه از خداوند بخواه تا جمال مرا به من بازدهد ، يوسف دعا كرد و چنانكه خواست شد ! سوم آنكه مرا به زنى بخواه ! يوسف از اين خواهش ، سر در پيش افكند تا جبرئيل آمد و گفت : تاكنون زليخا به حيلت و مكر تو را مىخواست لاجرم به تو نمىرسيد ، اكنون كه تو را از ما خواسته و به سبب تو با ما آشتى كرده ، درخواست او روا كن . يوسف به فرمان خداوند او را به زنى گرفت و يوسف به او گفت : آيا بدين صورت بهتر نبود كه تو به خواستهء خويش رسى ؟ - زليخا گفت : مرا سرزنش مده ، چه من زن جوان و زيبائى بودم و همسرم نزديك زنها نمىرفت و من فريفتهء جمال و كمال خداداد تو شدم و هواى نفس بر من غالب شد ! سپس يوسف با زليخا عروسى كرد و از آنها دو پسر بنام افرائيم و ميشا متولد گشت . و مدتى زندگانى را به خوشى باهم گذرانيدند تا سرانجام به جوار رحمت الهى رسيدند « 1 » . [ آيات 68 - 58 ] ( تفسير لفظى ) 58 - وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ . برادران يوسف آمدند و يوسف آنان را بشناخت و ايشان او را نشناختند ! 59 - وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ . چون يوسف بارهاى كاروان به راه انداخت و آماده ساخت گفت : آن برادر پدرى خود را هم اينبار به من آريد ، آيا نمىبينيد كه من بهرهء پيمانهء شما را كامل مىسپارم ؟ و من بهترين ميزبانانم . 60 - فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ . اگر برادر پدرى نزد من نياريد بارى نزد من نخواهيد داشت و نزديك من نيائيد . 61 - قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ . گفتند ما بكوشيم با پدر و از او بخواهيم و چنين كنيم . 62 - وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ . يوسف غلامان را گفت : آنچه بهاى گندم آوردهاند در ميان گندم آنها پنهان كنيد تا مگر آنها چون با خانه و كسان خود شوند ببينند و بشناسند ، و تا مگر بازآيند . 63 - فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ . چون نزد پدر برگشتند گفتند : اى پدر ، بار از ما بازگرفتند ، پس برادر با ما بفرست تا بار باز بستانيم ، و ما او را نگهبانانيم .
--> ( 1 ) نوشتهاند تابوت يوسف را در كنار رود نيل براى بركت مصر دفن كردند .