احمد بن محمد ميبدى

470

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

12 - أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ . او را فردا با ما بفرست تا ما گلّه چرانيم و او بازى كند و ما او را نگهبان باشيم . 13 - قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ . يعقوب گفت : مرا اندوهگين مىدارد كه او را با خود ببريد و من مىترسم كه او را گرگ بخورد و شما از او ناآگاه باشيد . 14 - قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ . گفتند : اگر او را گرگ بخورد و ما ده تن‌ايم در آن حال ما زيان‌كارانيم . 15 - فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . پس چون او را با خود بردند و در دل كردند كه او را در كنج چاه جاى دهند ، و ما به او پيغام داديم كه ناچار ( در آينده ) تو آنها را خبر كنى به آنچه مىكنند و ايشان خود ندانند ! 16 - وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ . شبانگاه نزد پدر آمدند و مىگريستند . 17 - قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ . گفتند : اى پدر ، ما رفتيم كه تيراندازى كنيم و يوسف نزد كالا و رخت خود گذاشتم ، پس گرگ او را بخورد و تو ما را به استوار نخواهى داشت و باور ندارى اگرچه ما راست‌گو باشيم ! 18 - وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ . و آمدند خون به دروغ بر پيراهن يوسف آوردند ! يعقوب ! گفت : تنهاى شما شما را وادار كرد كه كارى را كه مىخواستيد بكرديد ! اكنون كار من شكيبائى نيكو است و خدا در آنچه مىگوئيد و صفت مىكنيد يار من است . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 8 - إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا . آيه . برادران يوسف خواستند قاعدهء دولت يوسفى را منهدم كنند ، و سپاه عصمت را در حق وى منهزم گردانند و پروردهء عنايت را به دست مكر خود بر خاك مذلت افكنند . نتوانستند و با قضاى رانده و حكم رفته برنيامدند ! و هرگاه كه نزد پدر آمدند ، او را ديدند نشسته و آن بهار شكفته و ماه دو هفته را پيش خويش نشانده و فرش وصال در خيمهء جمال او گسترده ، ايشان چنان همىديدند و از كينه و دشمنى و حسد بر خود همىپيچيدند و گفتند پدر ما يكى را به ده تن برگزيده كه از راه صواب دور است . اكنون تدبير آنست كه او را از چشم پدر دور بداريم كه هرچه چشم نبيند دل نخواهد ! تا يك‌بارگى دل بر ما نهد و با ما پردازد و اين را ندانستند كه هركه همه جويد از همه درماند ! چون اقبال يعقوب را به كلى براى خود خواستند به آن نرسيدند و بجاى اقبال اعراض ديدند كه فرمود : وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ . آنگاه از سر كينه و حسد از روى تلبيس بر پدر بازشدند و از مكر آواز دادند كه اى پدر اين روشنائى چشم يعقوبى را فردا با ما فرست تا باهم تماشا كنيم ! از پدر اجازت يافتند نه به مراد خود بلكه به مراد يوسف كه كودك بود و صحبت گردش و تماشا و تنزيه و تفريح به گوش او رسيده ! از پدر درخواست كردند تا او را با ايشان فرستد ، پدر از بهر دل يوسف دستور داد ، كه دوستدار ، همه مراد محبوب خويش خواهد و رنج خود بر لذّت وى بگزيند . چون پدر دستورى داد ، آن عزيز مكرّم را از كنار پدر به ناز بيرون بردند ، چون به صحرا رسيدند آن چهرهء