احمد بن محمد ميبدى
21
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
به آفرينش آدم به صورت خدائى ، و حلّه به آفرينش از روح خداوندى ، و مورد عنايت از محبّت خداوندى ! هر چند غريبيم و دل اندر وائيم * ما چاكر آن روى جهانآرائيم گويند وقتى ابليس به آدم رسيد او را گفت : بدانكه تو را روى سپيد دادند و ما را روى سياه ، غره مشو كه مثال ما همچنان است كه باغبانى درخت بادام در باغ نشاند تا آن درخت به برآيد و آن را بفروشد ، يكى را مشترى ، خداوند شادى باشد و يكى را ، خداوند مصيبت ، آن مشترى مصيبتزده بادامها را روى سياه كند و بر تابوت مرده پاشد ! و خداوند شادى او را با شكر آميزد و همچنان سپيد روى بر شادى خود نثار كند ، اى آدم آن بادام سياه كه سر تابوت ريزند مائيم و آنچه بر سر شادى نثار كنند دوست تو است امّا دانى كه باغبان هر دو يكى است ! و هر دو آب از يك جوى خوردهايم ، اگر كسى را كار با گل افتد گل بويد و اگر كسى را به خار باغبان افتد خار در ديده زند ! گفتم كه ز عشق همچو مويت باشم * همواره نشسته پيش رويت باشم انديشه غلط كردم و دور افتادم ! * من چاكر پاسبان كويت باشم ! ذو النون گفت : ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجده برنداشت گفتم ، اين بيچاره بعد از بيزارى از سجده و آن همه لعنت اين چه عبادت است گفت : اگر من از بندگى معزولم او كه از خدائى معزول نيست ! شوريده شد اى نگار ، دهر من و تو * پر شد ز حديث ما ، به شهر من و تو ! چون قسمت وصل كرده آمد به ازل * هجر آمد و گفتوگوى بهر من و تو ! گويند سهل تسترى ابليس را بديد و گفت چرا آدم را سجده نكردى ؟ گفت : اى سهل مرا از اين سخنان بىهوده بگذار ، اگر تو را به حضرتش راهى باشد بگوى كه اين بيچاره را نمىخواهى ، بهانه بر او چه نهى ؟ اى سهل همين دم بر سر خاك آدم بودم و هزار بار آنجا سجود بردم و خاك آرامگاه او بر ديده نهادم سرانجام اين ندا شنيدم كه : به خود رنج مده ما تو را نمىخواهيم ! پيش تو رهى ( بنده ) چنان افتاده * كز وى همه طاعتى گناه افتاده ! اين قصه نه زان روى چو ماه افتاده * كين رنگ گليم ما سياه افتاده بو يزيد بسطامى گفت : از خدا خواستم كه ابليس را به من نمايد وى را در حرم يافتم او را به سخن آوردم سخنى زيركانه مىگفت ، پرسيدم اى بيچاره با اين زيركى چرا امر حق از دست بداشتى گفت : اى بايزيد آن امر ابتلا بود نه امر ارادت ، اگر امر ارادت بود هرگز دست برنداشتمى گفتم اين مخالفت حق است كه تو را به اين روز انداخته ! گفت : مخالفت از ضد بر ضد است و خداوند ضد ندارد و موافقت از مثل براى مثل است و خداوند مثل ندارد ؟ اين را بگفت و پنهان شد ! 36 - فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها . . . : اين عجب نگر كه از آغاز ، بنده را بنوازد ! به آخر غوغا فرستد و ساخته براندازد و در خم چوگان عتاب آرد ! پير طريقت گفت : خدايا تو دوستان را به دشمنان مىنمائى ، درويشان را غم و اندوه دهى ، بيمار كنى و خود بيمارستان كنى ! درمانده كنى و خود درمان كنى ! از خاك آدم كنى و با او چندان احسان كنى ! سعادتش بر سر ديوان كنى و به فردوس او را مهمان كنى ! مجلسش روضهء رضوان كنى تا خوردن گندم با وى پيمان كنى ! و خوردن آن در علم