احمد بن محمد ميبدى
360
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
است اگر بر او حمله برى و وى بر تاختن دارى ، زبان از دهان بيرون افكند ، يا از او باز شوى و او را رها كنى ، باز زبان بيرون مىافكند ، اين درست مثل كسانى است كه سخنان ما را دروغ پنداشتند . پس تو اى محمد اين قصّهها را براى آنان برخوان و مثلها كه تو را به آن شنوانيدند به آنها برگو ، تا مگر آنان به انديشه درآيند و فكر كنند . 177 - ساءَ مَثَلًا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ . بدسان و بدمثلند آن كسانى كه سخنان ما را به دروغ فرا داشتند و بر خويشتن ستم كردند ! 178 - مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ . هركس كه خدا او را راهنمائى نمود او به راه راست رفته و هركس كه خدا او را بيراه كرد ، آنان زيانكارانند ! 179 - وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ . ما براى دوزخ خلق بسيارى از جن و انس آفريديم ، ايشان را دلهائى است كه با آن حق را نمىفهمند و چشمهائى است كه حق را نمىبينند و گوشهائى است كه حق را نمىشنوند ، اينان مانند چهارپايانند بلكه گمراهتر از ستوران و ايشانند كه از حق و راه حق ناآگاهند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 172 - وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ . آيه . اين آيت از روى فهم بر لسان حقيقت رمزى ديگر دارد و ذوقى ديگر ! اشارت است به بدايت احوال دوستان ، و بستن پيمان و عهد دوستى با ايشان ، روز اول در عهد ازل كه حق حاضر و حقيقت حاصل بود . چه خوش روزى كه روز بنياد دوستى است ، چه عزيز وقتى كه وقت گرفتن پيمان دوستى است ، مريدان هرگز روز ازل را فراموش نكند ، مشتاقان هنگام وصال دوست را تاج عمر و قبلهء روزگار دانند . مصطفى را فرمان رسيد كه بندگان ما را ( كه عهد ما را فراموش كردند و به غير مشغول گشتند ) به يادآور آن روزى كه روح پاك ايشان با ما عهد دوستى مىبست ، و ديدهء اشتياق ايشان را اين توتيا مىكشيديم كه أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ . بگو : اى مسكين ، ياد كن آن روز كه ارواح و اشخاص دوستان در مجلس انس از جام محبّت شراب عشق ما را مىآشاميدند ! و مقرّبان ملاء اعلى مىگفتند : چه عالىهمّت قومى كه ايشانند ! ما بارى از اين شراب هرگز نچشيدهايم و نه شمّهاى يافتهايم و هاىوهوى آن گدايان در عيّوق افتاده كه هَلْ مِنْ مَزِيدٍ . زان مى كه حرام نيست در مذهب ما * تا گاه عدم خشك نيابى لب ما مصطفى ( ص ) روزى مىگفت : كوه حرا كوهى است كه مرا دوست دارد و من او را دوست دارم ، چون شراب مملوّ از جام ذكر آنجا نوش كردهايم ، آرى سيّد بزرگوار در بدايت كار كه آثار نبوّت و امارات وحى بر او ظاهر شد ، روزگارى در به كوه حرا مىشد و درد اين حديث در آن خلوتگاه او را فروگرفته و اين كوه او را چون غمگسارى شده و به زبان حال مىگويد : جز گرد دلم گشت ندانم غم تو * در بلعجبى هم به تو ماند غم تو هرچند بر آتشم نشاند غم تو * غمناك شوم گرم نماند غم تو آن بزرگوار ، ساعتى در قبض بودى و ساعتى در بسط ، وقتى در سكر بودى وقتى در صحو ، لختى در اثبات بودى ، لختى