احمد بن محمد ميبدى

342

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

( تفسير ادبى و عرفانى ) 94 - وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ . آيه . سرّ رسالت پيغامبران و حكمت فرستادن ايشان بخلق آنست كه خداوند جليل خلق را بيافريد ، و ايشان را به دو صنف بيرون داد : صنفى اهل سعادت و سزاوار رحمت و كرامت ، و صنفى اهل شقاوت و سزاوار عقوبت و نقمت ، پيغمبران براى بشارت و انذار فرستاد تا با مردم اتمام حجت شده باشد كه بشارت سعيدان اظهار رحمت و مغفرت و انذار شقيّان اظهار قدرت و عزّت است ، سعيدان را گفت : بشارت باد آنان را فضل خداوندى ، و شقيّان را گفت : منافقان را عذاب دردناك بشارت باد ! اگر خداوند مىخواست مردم بدون پيغمبران و فرستادگان هم ايمان مىآوردند ، ليكن خواست كه از ميان بندگان خود لختى را به رسالت خويش گرامى گرداند ، و بر فرق ايشان تاج كرامت خويش نهد ، نه‌بينى كه هريك از ايشان را شرفى ديگر داد و نوازش و لطفى ديگر : آدم را خليل گفت ، ابراهيم را صفىّ خواند ، موسى را كليم خود گفت عيسى را روح خود خواند ، و مصطفى را حبيب خويش دانست . كه اين تشريف و تخصيص براى عزت و مرتبت آنان است نه نظام ملك خويش ، كه ملك او به جلال احديّت و كمال صمديّت راست و پابرجا است و از خلق پيوندى نبايد ! 95 - ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ . آيه . قومى را در سرّاء ( نعمت و خوشى ) و قومى را در ضرّاء ( گرسنگى و زيان مال ) آزمايش كردند و آنان به هر دو حال ( نعمت و نقمت ) كافر شدند نه قدر نعمت شناختند و نه با محنت درساختند ، تا روز نعمت سرآمد و شب محنت فرا رسيد ، و فرمود : آنان را ناگهان دوچار عذاب و بلا ساختيم ، باز قومى ديگر در محنت صبر كردند و در نعمت شكر نمودند ، تا به شكيبائى درجات بلند يافتند و در سپاسگزارى نزديكى و مواصلت ديدند . عارفى بزرگوار گويد : مردى پارسا از نيك‌مردان روزگار ، روزى درمى برداشت و به بازار شد تا خوراك خرد ، دو مرد را ديد باهم در آويختند و با يكدگر جدال و خصومت درگرفتند ، ايشان را گفت : اين جدال و نزاع از بهر چيست ؟ گفتند : از بهر يك درم سيم ! آن مرد يك درم سيم كه داشت به ايشان داد و ميانشان آشتى انداخت و به خانه باز آمد و قصّه را با عيال خود ! گفت ، عيال گفت : خوب كردى ، درست كردى ، صواب كردى ! و در همهء خانه جز آنكه برداشتى نهادنى هيچ نبود ! مگر اندكى ريسمان ، آن را به او داد تا در بازار با آن خوردنى خرد . آن مرد ريسمان را به بازار برد و هيچ نخريد ، بازگشت تا به خانه رود مردى را ديد ماهى مىفروشد ولى بازار او كساد و كسى ماهى نمىخريد گفت : اى خواجه ماهى تو را كسى نمىخرد و ريسمان من هم ! چه بينى اگر با يكدگر معاملتى كنيم ؟ ريسمان به وى داد و ماهى بستد و به خانه آورد ، چون شكم ماهى را شكافتند دانهء درشت مرواريد پربها از آن بيرون آمد ! به گوهريان بردند و آن را به صد هزار درم برگرفتند ! به خانه باز آمد و مرد و زن هر دو شكر خداى را بجاى آوردند و در خداپرستى و فروتنى و نيكوكارى بيفزودند . سائلى بر در سراى آنان بايستاد و گفت مردىام درمانده و درويش ، داراى عيال و حالت پريش با من رفق كنيد ، زن به مرد نگريست و گفت : به خدا قسم همين حال را ما داشتيم تا خداوند بما نعمت داد و آسانى و فراخى بخشود شكر آنست كه نعمت را با درويش قسمت كنيم ، پس آن را دو بخش كردند و يكى را به درويش دادند ، درويش پاره‌اى برفت و بازگشت و گفت : من سائل نيم و فرستادهء خدايم بشما ، خداوند شما را در سرّاء و در ضرّاء آزمايش كرد ، در وفور نعمت شكر ديد و در حرمان آن صبر ، پس در دنيا شما را بىنياز كرد و در آخرت آن بينيد كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده ! و بخاطر كسى نگذشته است !