احمد بن محمد ميبدى

294

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

و چرندگان ، ابراهيم گفت : ناچار اين‌ها را كسى آفريده ! سپس رو به آسمان و زمين و كوه كرد و گفت : ناچار اين‌ها را هم آفريدگارى است آنگاه گفت : آفريدگار همهء اين‌ها كسى است كه مرا آفريد و روزى داد و غذا و آب داد ! چون شب برآمد ستاره و ماه را ديد گفت : اين خداى من است چون غروب كردند آفتاب را ديد گفت : خداى من اين است چون غروب شد خواست نادانى بت‌پرستان را آشكار كند به كاهنان آنها گفت : من به آنچه شما بزرگ مىشمريد بزرگ شمردم و گفتم خدا اين است و چون دوچار نقص و نشيب شد خواستم بشما بفهمانم كه خدا نقص ندارد ، چون او را تهديد كردند گفت : آيا من از اين بتان كه شريك خدا قرار داده‌ايد بترسم ؟ و شما نابينايان و ناشنوايان از خداى بينا و شنوا و توانا نمىترسيد ؟ اكنون مرا پاسخ گوئيد كه كدام از ما در ايمنى و بىبيمى هستيم ؟ در پاسخ همه ناتوان و درماندند ! 75 - وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ . آيه . اول او را ملكوت آسمان و زمين نمودند تا از راه استدلال آن را دليل بر وجود صانع گرفت ، در كوكب نگريست ، ماه و آفتاب را ديد ، چون به زوال آنها پى برد ، جمال حقيقت او را روى نمود و از راه استدلال و برهان به مشاهدت و عيان بازگشت و از همه آنها روى برگردان شد ، در آغاز عالم‌وار شد و در فرجام عارف‌وار آمد ! واسطى عارف بزرگوار گويد : خلق عالم بسوى خدا باز گردند و عارفان از او همىآيند ! اگر كسى گويد : خداى را به دليل شناختم ، تو او را گوى دليل را به چه شناختى ؟ بلى ، در بدايت از دليل چاره نيست ، چنان كه راه خليل بود ، چون آن همه دلائل در راه او آمد و بهر دليلى كه مىرسيد در وى همىآويخت و گفت : اين خداى من است ! چون از درجهء استدلال برگذشت ، جمال توحيد را عيان بديد ، گفت : اى قوم ، من از همهء شرك‌آوران بىزارم . جوان‌مرد طريقت گويد : روش راه روان و كشش ربودگان را كيفيتى ويژه است ! كه چون از درگاه احديّت از باب رافت و رحمت نداى خلّت به صفت خليل به ابراهيم رسيد فرمان آمد كه در راه خلّت ( دوستى ) ايستادگى شرط نيست از اين منزل فراتر شو و سفرى كن كه آن را سفر تفريد گويند ، چون خليل طالبى تيزرو و جويندهء يادگار ازل بود ، قصد همّت كرد و راه بسوى خدا را پيش گرفت ( إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ ) از كمين‌گاه غيب ، خزائن عزّت گشودند و از درّهاى غيبى و ذخيره‌هاى شگفتى بسى در راه فروريختند ، خليل هنوز در راه بود و پيوسته بسوى او مىرفت ، هنوز به نقطهء جمع نرسيده باز نگرست ، غنيمت ديد به غنيمت مشغول شد ، جمال توحيد از او روى پوشيد كه چرا باز نگرستى ؟ تا آنكه آمرزش خواست و آن درّهاى غيبى همچنان مىديد و باز مىايستاد و مىگفت : اين خداى من است ! چون‌كه آن درّها بس شاغل و دل فريب بودند ! خليل را گفتند : نبايستى كه تو را اين وقفت در راه بودى و پيوسته به غنيمت‌ها و ذخيره‌هاى عرض راه نگرى ، چرا چشم همّت از آنها فرونگرفتى ؟ و چرا سنّت چشم‌پوشى از آنها به كار نه‌بستى ؟ چنان كه مهتر عالم و سيد فرزند آدم در شب معراج كه آيات كبرى بر او تجلّى كرد چشم برنگردانيد و ننگريست و او بر اين ادب بود كه چشم ديدار بر آنها نگشود ! اى خليل ، كسى كه يادگار ازل جويد ، او غنائم و ذخاير را چه كند ! كسى كش مار نيشى بر جگر زد * ورا ترياق سازد نه تبر زد ! خليل دست تجريد از آستين تفريد بيرون كرد و روى از اسباب باززد و گفت : خداى من كسى است كه آسمانها و زمين را آفريد و من رو سوى او كنم و هرگز از شرك‌آوران نخواهم بود ! يعنى قصدم را در راه خدا يكى كردم ، دلم را از غير او پاك كردم ، پيمانم را در او بستم ، و شوقم به او خالص كردم ، پس من به خدا براى خدا و محو در خدا هستم !