احمد بن محمد ميبدى

293

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

( تفسير ادبى و عرفانى ) خداشناسى ابراهيم : 74 - وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ . آيه . اين عجب نگر ، پدر بتگر و پسر پيغمبر ! پدر راندهء با خوارى و مذلّت ، پسر خواندهء با هزاران كرامت ، پدر در دادگاه عدل بر راه نوميدى در لباس بيگانگى ، پسر در سايهء فضل در نسيم قرب بر راه پيروزى در لباس آشنائى ، بزرگ است خدائى كه زنده از مرده و مرده از زنده بيرون مىآورد . فردا در عرصهء قيامت و در آن انجمن بزرگ چون ابراهيم را جلوه كنند و با هزاران نوازش و كرامت به بازار قيامت برآرند ، آزر را به خوارى پيش پاى وى نهند ! از جهت آنكه در دنيا چون ابراهيم در شكم مادر بود ، آزر گفت اگر وى را پسرى نيكو آمد او را در پاى نمرود كشم ! و به تقرّب پيش پاى او قربان كنم ! ولى وى نتوانست ! كه دستش نرسيد و در حق انديشهء خويش به كيفر آن رسيد . داستان نمرود و ابراهيم : مفسّرين نوشته‌اند ابراهيم در زمان نمرود پسر كنعان نوادهء سام پسر نوح چشم به جهان گشوده گويند : اول كسى كه تاج بر سر نهاد و مردم را به پرستش خود خواند نمرود بود ، وقتى بخواب ديد كه ستاره‌اى برآمدى و روشنائى ماه و آفتاب را ببردى ! نمرود ترسيد و كاهنان بخواست و تعبير آن را در خواست ، ايشان گفتند : در اين سال در كشور شما فرزندى خواهد زاد كه دين مردم زمين را تغيير خواهد داد و هلاك پادشاه و زوال ملك او بدست وى خواهد بود ! نمرود مردان و زنان را از هم جدا كرد و بازرسان گماشت كه مردى دسترس به جفت خود نداشته باشد جز در حال حيض . و چون آزر بت‌ساز نمرود بود و بر او ايمن ، و در دين نمرود متعصّب ، روزى آن شغل را بگذارد و در سراى خويش شد ، خداوند آن ساعت مهرى در دل وى و عشقى در سر او افكند در اهل خود نگرست و مباشرتى برفت و تخم ابراهيم بنهاد ، كاهنان نمرود را آگاه ساختند كه فرزندى كه از او مىترسى امشب در رحم مادر برقرار شد ! نمرود سخت هراسان شد و آنچه فرزند پسر مىزادند مىكشت ! تا مادر ابراهيم را هنگام زادن نزديك شد ، مادر از شهر بيرون رفت و از مردم بگريخت و در گوشه‌اى كه آب و گياه بود زائيد و فرزند را در پارچه‌اى پيچيد و در ميان گياهان رها كرد و به خانه بازگشت و پدر را خبر كرد ، آزر به زادگاه رفت و سربى ( لانه ) بساخت و كودك را در آن خوابانيد و سنگى بر در آن راست كرد ، پس مادر هر روز مىرفت و او را شير مىداد و هرگاه كه مادر مىرسيد او را مىديد كه انگشتان خود در دهان مىمكد ! مادر نيك نگاه كرد ديد از يك انگشت شير و از ديگرى آب و از سوّمى عسل در مىآيد ! ابراهيم در آن سرب يك روز را يك هفته و هفته را ماه و ماه را سال مىنمود : يك روز از مادر پرسيد : اى مادر ، خداى من كيست ؟ گفت : مادرت ! گفت : خداى او كيست ؟ گفت : پدرت ! پرسيد خداى او كيست ؟ گفت : نمرود ، پرسيد خداى نمرود كيست ؟ گفت : ساكت باش و مشتى به دهان او زد ! مادر به خانه باز شد و با پدر گفت مىبينى ، ترسم اين كودك كه كاهنان از وى خبر دادند همه خدايان را باطل كند و دين نو آرد و ملك نمرود را زير و رو كند ! پدر برخاست و به آن سرب شد ابراهيم پرسيد : اى پدر خداى من كيست ؟ گفت ؟ مادرت ! گفت خداى او كيست ؟ گفت پدرت ! گفت خداى تو كيست ؟ گفت نمرود گفت خداى او كيست ؟ پدر سيلى به او زد و گفت ساكت شو ! راوى گويد چون ابراهيم هفت‌ساله شد از پدر و مادر خواست كه او را از سرب بيرون آورند ، آنها او را پس از غروب آفتاب از سرب بيرون آوردند ، چون چشمش بر شتران و گوسفندان افتاد از پدر پرسيد اين‌ها چه‌اند ؟ گفت : چهارپايان