احمد بن محمد ميبدى

170

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

خوب است ! - نه - همانا ما به آنها مهلت مىدهيم تا بيشتر مرتكب گناه شوند و گرفتار عذاب خواركننده و نوميدانه باشند ! ( تفسير ادبى و عرفانى ) 169 - وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا . آيه . خدايا ، زندگى ما با ياد تو است ، و شادى همه با يافت تو است ، و جان آنست كه در شناخت تو است ! پير طريقت گفت : زندگان سه كس‌اند : يكى زنده به جان ، ديگرى زنده به علم ، و سومى زنده به حق ! او كه به جان زنده است ، به قوت زنده است و به باد ! . او كه به علم زنده است ، زنده به مهر است و به ياد ! آنكه به حق زنده است ، زندگانى خود به دو شاد ! خدايا ، جان در تن اگر از تو محروم ماند ، مردهء زندانى است ، و كسى كه در راه تو به اميد وصال تو كشته شود زندهء جاويدانى است . گفتى مگذر به كوى ما در مخمور * تا كشته نشى كه خصم ما هست غيور گويم سخنى بتا كه باشم معذور * در كوى تو كشته به ، كه از روى تو دور آرى ، دوستان را زخم خوردن در كوى اوست به فال نيكو است و در قمارخانهء عشق ايشان را جان باختن عبادت و خو است ! مال و زر و چيز رايگان بايد باخت * چون كار بجان رسيد جان بايد باخت ! هان و هان ، نگر ، تا از هلاك جان در راه دوست انديشى ! كه هلاك جان در وفاى دوست ، حقّا كه شرف است و شرط جان در قيام به حق دوستى ، تلف است . شبلى گفت : باختن جان در راه دوستى ، دولتى رايگان است ، كه دوست او را بجاى جان است ، اگر صد هزار جان فداى اين وصل كنى حقّا كه هنوز رايگان است . چون شاد نباشم كه خريدم به تنى * و صلى كه هزار جان شيرين ارزد در حقيقت ، هيچ عاشقى مانند منصور حلّاج در اين راه بر پا نخاست ، چه او به هواى وصل دوست باز مانند ! به هواى تفريد پريد ، خواست تا شكار كند دستش نرسيد ، ندا رسيد اگر خواهى كه دستت رسد سر زير پاى نه ! حلّاج سر را زير پاى نهاد و به هفت آسمان برگذشت ! گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آئى * چو كيوان در زمان ، خود را به هفتم آسمان بينى وز امروز اندرين منزل تو را حالى زيانى بد * زهى سرمايه و سودا كه فردا زين زيان بينى ! نيك بنگر ، تا چنين جوان‌مردان و جانبازان كزين سراى رحيل كنند ، تو ايشان را مرده نگوئى ، كه گوهر زندگانى جز دل ايشان را معدن نيامد ، و آب حيات جز از چشمهء جان آنان روان نگشت ! اينان چنانند كه : گه ناز چشيدند و گهى راز شنيدند * گاهى ز جلالت به جمالش نگريدند معروف كرخى مرده‌اى را مىشست ، مرده بخنديد ! معروف گفت : آه ، از مردگى زندگى ! وى جواب داد ، دوستان حق نميرند بلكه از سرائى به سرائى جابجا مىشوند ، چگونه ميرند ! كه خداوند در قرآن گويد : آنان زنده‌اند و نزد خداوند روزى دارند .