احمد بن محمد ميبدى
134
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
ابراهيم خليل اين است كه خليل گفت هركه بر پى ما است او از ما است ، ( فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي ) و محمد گفت هركس بر پى ما است دوست خدا است ! كه برتر از حال دوستى حالى نيست و خوشتر از روزگار دوستى روزگارى نه ! كه دوستى را سه منزل است : هوا - صفت تن ، محبّت ! صفت دل ، عشق ! صفت جان ، كه هوا قائم به نفس است ، و محبّت قائم به دل ، و عشق قائم به جان ، نفس از هوا خالى نه ، دل از محبت خالى نه ، جان از عشق خالى نه ، عشق منزل و مأواى عاشق است و عاشق مأواى بلا است ، عشق عذاب عاشق است و عاشق عذاب بلا ! عشقى كه صفت جان آمده سه قسم است : اول راستى دوم مستى سوم نيستى ! راستى عارفان راست ، مستى والهان راست ، نيستى بىخودان راست ! راستى آنست كه آنچه گوئى كنى ، و آنچه نمائى دارى ، و آنجا كه آواز دهى باشى . مستى بىقرارى و ولهزدگى است ، مستى هم نفس راست هم دل را هم جان را ! چون شراب بر عقل زور كند ، نفس مست شود ، چون آشنائى بر آگاهى زور كند ، دل مست شود ، چون كشف به انس زور گيرد ، جان مست گردد ، چون ساقى خود متجلّى گردد ، هستى آغاز كند و مستى از ميان برود . من نيستم اى نگار ، تو هستم كن * يك جرعه شراب وصل بر دستم كن با من بنشين به خلوت و مستم كن * گر سير شوى به نكتهاى پستم كن اما نيستى آنست كه در سر دوست شوى و دو گيتى را نبينى تا در سر دوستى شود ، و دوستى در سر دوست ! اكنون نمىيارم گفت كه منم يا او است ! از ديده و دوست ، فرق كردن نه نكو است * يا او است بجاى ديده ، يا ديده خود او است پير طريقت گفت : خداوندا ، يافته مىجويم ! با ديدهور مىگويم كه : من دارم ، چه جويم ؟ من كه بينم ؟ چه گويم ؟ شيفتهء اين جستوجويم ! گرفتار اين گفتگويم ! خداوندا ، خود كردم و خود خريدم ، آتش بر خودم خود را فروزانيدم ! از دوستى آواز دادم ، دل و جان را فرا ناز دادم . مهربانا ، اكنون كه در غرقابم ، دستم گير كه گرم افتادم ! زين بيش مزن تو اى سنائى غم عشق * كآواره چو تو بسند در عالم عشق بپذير تو پند و گير يك ره كم عشق * كز آب روان گرد بر آرد غم عشق آرى ، مشتاق ، كشتهء دوستى است ، هرچند سر ببالين است ! كه كشتهء دوستى به از كشتهء شمشير است ، نه از كشتهء دوستى خون آيد ، و نه از سوختهء آن دود ! كشته بكشتن راضى و سوخته بسوختن خشنود ! هرچند بر آتشم نشاند غم تو ! * غمناك شوم گرم نماند غم تو [ آيات 41 - 35 ] ( تفسير لفظى ) 35 - إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ . ياد بياور وقتى كه زن عمران در دعاى خوش گفت : خداوندا ، من نذر كردم كه كودكى كه در شكم من است از همه كارهاى جهانى آزاد سازم ، پس از من بپذير كه توئى شنوا و دانا . 36 - فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ . چون فرزند را نهاد گفت : خداوندا ، من دختر زادم و خدا داناتر است به آنچه من زادم و پسر نه چون دختر است و من او را مريم نام نهادم و او را و هركه از او زايد به زنهار تو از آسيب شيطان راندهء درگاه مىسپارم !