احمد بن محمد ميبدى

116

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

راه وى آنست كه دست به دعا بردارد و رستگارى را از حق بخواهد كه سؤال او مباح و در حق وى عين عبادت است . تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ . آيه . نه هر ديده‌اى ايشان را بيند ، نه هر سرى ايشان را شناسد ، كسى ايشان را شناسد كه هم بصيرت نبوّت و هم بصيرت حقيقت دارد ، بصر نبوّت از نور احديّت است و بصر حقيقت از برق ازليّت است . عبد اللّه مبارك ( يكى از عارفان مشهور ) درويشى را ديد پلاسى پاره‌پاره برهم نهاده و برهم بسته بر سبيل مطايبت گفت : اى درويش اين به چند خريدى ؟ گفت اين به تمام دنيا خريدم ، و اكنون يك رشتهء آن به نعيم عقبى مىخواهند مبادله كنند و من نمىدهم ! آرى روشنائى گوهر فقر جز به نور نبوّت و روشنائى ولايت نتوان ديد ، محمّد ( ص ) به نور پيمبرى جمال فقر بديد و سرّ آن بشناخت ، و فقر را به دنيا و عقبى اختيار كرد . پير طريقت گفت : در هركسى چيزى پيدا است ، در دانشمند نور دين و دانش پيدا است در عارف نور مولى پيدا ، و در واله فناء فى اللّه پيدا ، و در صوفى پيداست آنچه پيداست ، به اين زبان از آن نشان دادن نايد راست ! سيارهء عشق را منازل مائيم * ز اشكال جهان نقطهء مشكل مائيم چون قصهء عاشقان بيدل خوانند * سر قصهء عاشقان بيدل مائيم وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ . . آيه . ارباب حقايق ميان اين دو آيهء ( ما تُنْفِقُوا ) لطيفه‌اى نيكو ديده‌اند چنان كه گفتند : بنده‌اى كه در راه خدا هزينه كند يا به قصد تحصيل ثواب و ترس از دوزخ و اميد بهشت است ! كه ( يُوَفَّ إِلَيْكُمْ ) فرمود و يا قصد از انفاق و هزينه ، به آسايش درويش كه به حق وى كوشد و لذت خود در آن بيند ، اين حال عارف است ، چون زحمت ثواب خويش در اين ميان برگرفت لاجرم ربّ عزّت تعرّض ثواب نكرد و به اين نواخت عظيم او را گرامى داشت و گفت من كه خداوندم دانم كه اين بنده را چه بايد داد و چه بايد ساخت ! 274 - الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ . . آيه . مال در راه دين بر وفق شريعت خرج كردن كار مؤمنان است ، جان در مشاهدهء جلال مولى و جمال حق از روى حقيقت بذل كردن كار جوانمردان است ، جهد بندگى از بندگان اين است ، و سزاى خدا و كرم الهى در حق بندگان آن ! مال و زر و چيز ، رايگان بايد باخت * چون كار بجان رسيد جان بايد باخت ؟ 277 - إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ . . آيه . اى هركه بما پيوست از شبيخون كيفر بازرست ، اى هركه دل در كرم ما بست ، رخت از حجرهء غمان بربست ، اى هركه ما را ديد ، جانش بخنديد ، بما رسيد آنكه در خود رسيد ، و او كه در خود رسيد ، چه گويم كه چه ديد و چه شنيد ! پير طريقت گفت : الهى اين همه نوازش از تو بهرهء ما است كه در هر نفسى چندين سوز و نور عنايت تو پيدا است ، چون تو مولائى كراست ؟ و چون تو دوست كجا است ؟ اين خود پيغام است و خلعت برجا است ، خلعت آنست كه لَهُمْ أَجْرُهُمْ هويدا است . باش تا فردا كه آن أجر كريم و نواخت عظيم كه از بهر تو نزد خود دارد بيرون دهد ، و آن نعمت بىكران و پيروزى جاودان در مجمع روح و ريحان و ميقات وصل جانانت دهد . لطيفه : شگفت كارى است كار اين درويش ! جبرئيل با صدها پر طاوس و قرب جلال نتوانست در شب معراج يك قدم با مهتر عالم از وراى سدره بردارد ولى اين درويش گدا ، دست از دامن وى برندارد تا با وى پاى بر عرش مجيد نهد ! اما ميدان اين گستاخى ( بستاخى ) نه امروزينه است كه اين ديرينه است ، در عهد ازل كه بنيان دوستى مىنهاد ، ارواح درويشان در مجلس انس و بساط انبساط ، يك جرعه شراب محبّت نوش كردند ! مقرّبان ملأ اعلى گفتند : ايشانند قومى عالىهمت !