محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
1104
قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى )
و پوست شاخ درخت آن به تنهائى يا با سفيداب جهة قروح خبيثه بتعديل و شرب فشارهء چوب او رافع حكه و جرب و سحج و طلاى آن جابر شكستكى اعضا و بيرون رفتن و حركت كردن استخوانست و شرب عناب سائيده با دانهء او رافع قرحهء امعا و صمغ او با سركه جهت قوبا با ادويهء مناسبه و تنهائى جهة امراض چشم مفيد و قدر شربتش تا پنجاه عدد و بدلش سپستان و خائيدن برك تازهء آن باعث خدارت و نيافتن طعوم بشعهء ادويه بشعه الطعم است چنانچه اكر قبل از خوردن مسهل و ادويه بشعه يكدو بركى از آن خائيده ثفل آن را بيندازند طعم ادويه بشعه كم معلوم كردد و شيخ رئيس در مفردات قانون ميفرمايد كه جالينوس ميكويد كه نديدم من در اين فايده و نه طعمه نه در حفظ صحة موجود نه در استرداد صحة مفقود و غير جالينوس كفته كه نفع مىبخشد حدت خون كرم را و كمان مىبرم من كه اين فايده براى تغليظ او است خون را و كسى كه كمان كرده است كه آن صاف مىكند خون را و غسل ميدهد آن را ظنى است كه نيست ميل و توجّه من بسوى آن و غذائيت آن بسيار كم و كفته كه قول حكيم فاضل جالينوس بسيار نيكو است و صواب است [ سكنجبين عنابى ] سكنجبين عنابى در سكنجبينات ذكر يافت [ شراب عنّاب ساده ] شراب عنّاب ساده آبله و ماشرى و درد سينه و سرفه و غلبهء خون را نافع باشد صنعت آن عناب جرجانى نيم رطل در دو من آب بجوشانند و بدست بمالند و صاف كنند و يك رطل قند سفيد بقوام اورند [ شراب عنّاب بنسخهء شيخ داود انطاكى ] شراب عنّاب بنسخهء شيخ داود انطاكى موافق نسخهء مذكور در اصول التراكيب تبريد خون كند و اصلاح سينه و اسافل بدن نمايد و تسكين عطش نمايد و نافعست از براى اطفال خصوصا در جدرى و قوت اين شراب زياده بر دو ماه باقى نميماند صنعت آن عناب جرجانى يك رطل كشنيز خشك عدس غير مقشر تخم كاسنى از هريك يك اوقيه و كفته كه هركس غير اين كفته خطا كرده پس ادويه را با ده مثل انها آب باران نيسان بجوشانند تا ثلث آن باقى ماند پس بپالايند و مثل وزن صافى آن آب مطبوخ شكر سفيد داخل كرده بجوشانند و كف آن را بكيرند و بقوام اورند و در نسخهء ديكر بعوض تخم كاسنى بيخ كاسنى است و نسخهء اوّل اصحّ است شربتى ده درم شراب عناب بنسخهء نجيب الدين سمرقندى نافع بجهة جميع امراض دموى صنعت آن عنّاب خراسانى كلان چهل دانه الوى سياه بيست دانه زرشك منقى سماق منقى از حب از هريك بيست درم ورق كل سرخ پنج درم قند سفيد يك رطل كلاب ربع رطل ادويه را جوشانيده صافى نموده با قند و كلاب بدستور بقوام اورند شربتى يك اوقيه با بعضى لعابات و جليبات يعنى شيرجات به زور بحسب مزاج به كار برند [ شراب عنّاب از محمّد هاشم مخاطب بسيّد علوى خان ] شراب عنّاب قلمى فرمودهاند كه اين نسخه از بندهء اثم محمّد هاشم مخاطب بسيّد علوى خان معتمد الملوك محمّد شاهى است نافع از براى جميع امراض دموى خصوص خفقان و امراض قلب دموى و صداع است بمشاركت امراض دموى قلب صنعت آن عناب دانه بيرون كرده سيعدد كل بنفشه كل نيلوفر كل كاوزبان كل سرخ منزوع الاقماع از هريك ده مثقال در شش رطل كلاب و شش رطل عرق بيدمشك بجوشانند چون به نصف رسد بپالايند و ادويهء مذكوره را به وزن مذكور در آن مرتبهء ثانى داخل نموده باز بجوشانند چون سه رطل بماند بپالايند قند سفيد ترنجبين منقى شيرخشت خراسانى از هريك يك رطل در آن داخل كرده دو جوشى داده بپالايند و بار ديكر در ديك كرده بقوام اورند شربتى تا دو اوقيه و دو اشربه نيز چند نسخه ذكر يافت [ لعوق عنّاب ] لعوق عنّاب ورم حلق و تب و تشنكى را نافع باشد و خشونت زبان را بر طرف كند و سرفه و امراض سينه را سودمند بود صنعت آن عناب پنجاه عدد تخم خطمى ده درم كثيرا شش درم مويز منقى بيست و پنج درم بنفشه اصل السوس تراشيده نيم كوفته از هريك يازده درم بزرقطونا بيست درم مجموع را در هفت رطل آب بجوشانند تا ثلث بماند صاف كنند و يك رطل فانيذ اضافه كرده بقوام اورند و روغن بنفشه بادام سه درم داخل كرده وقت حاجت لعوق نمايند [ مطبوخ عناب مسمى بمغلى حلو ] مطبوخ عناب مسمى بمغلى حلو منضج اخلاط غليظه و حاره و سرفهء حار را نافع است صنعت آن عناب سپستان از هريك پانزده دانه تخم خطمى خبازى از هريك يك و نيم درم تا دو درم كل بنفشه سه درم اصل السّوس محكوك مرضوض يك مثقال كل نيلوفر از سه عدد تا پنج عدد پرسياوشان دو درم تخم رازيانهء نيم كوفته يك درم بهدانه نيم درم تا يك درم ادويه را شب در آب بخيسانند و صبح جوش كمى داده صاف نموده نيم كرم بنوشند به همان كرمى طبخ از غير آنكه بذارند تا سرد شود و ثانيا كرم كنند و بنوشند و اكر در اين مغلى قدرى شكر اضافه نمايند بد نيست [ نقوع عناب ] نقوع عناب موسوم بنقوع حلو صفرا براند و صداع را نافع باشد صنعت آن عناب بيست دانه مويز طائفى و دانه سپستان سى دانه سر بنفشه هفت درم شب در يك رطل آب بخيسانند و صباح صاف نموده بيست درم شيرخشت و بيست درم ترنجبين در آن حل كرده باز صاف نموده قدرى كلاب و عرق بيدمشك داخل نمايند و بعضى ده دانه سرمش اصفهانى نيز در اين نقوع داخل كردهاند [ عنبر ] عنبر موم از نوعى نحل است كه كه در جزائرى كه در ميان دريا واقع است بر جبال آن جزاير و درختان آن نواح نحلى خانه ساخته عسل در خانهاى خود ميدهند از براى ذخيره باقى كه شبنم بر كلها نميماند و شدت بارش خانهاى ايشان را كنده به دريا مىآورد و عسل آن شسته كشته موم خالص ميماند و مؤيّد اين قول است آنچه از ثقات شنيده كه در سواحل بلاد كنده و جزاير هرزموت و يمن و مالديپ نواح انها بندرت كاهى عنبر تازه زرد رنك نرم مثل خمير شيرين بسيار خوشبو مىيابند و حكّام و اعزّهء آنجا به قيمت اعلا خريده به خواهش تمام ميخورند و ميكويند بسيار مقوى باه و ارواح است و نيز فقير شمامه عنبرى ديده كه مثل نحل جانورى كه جلد و پشت آن صلب و خذفى بود در آن شمامه بسيار بود يعنى زياده بر صد عدد و ليكن قول بر آنكه آن رطوبتى است كه از معدن دريا چون معدن قفر و موميائى برمىآيد و بسبب جزر و مدبر روى آب امده منجمد ميكردد و بطلاطم امواج پردهپرده بر روى هم رمل در مثل شمامه و اشكال ديكر ميكردد و بساحل مىافتد نزد احقر اقوى است امّا قول آنكه عنبر روث يعنى سركين نوعى از حيوان دريائيست كه موج آن را بساحل مىاندازد قول بر آنكه عنبر طل يعنى شبنمى است كه بر روى دريا نشسته و به طول مدت و زمان معيّن منعقد ميكردد چنانچه صاحب اخوان الصّفا بر آنست بسيار بعيد مىنمايد و اللّه اعلم بحقايق الامور و بدانكه از عنبر آنچه صافى باشد و بزردى مائل و از تحريك امواج پى در پى مجتمع و مايل به تدوير كشته بساحل ميرسد آن را شمامه و اشهب مىنامند و آنچه مخلوط به خاك و رمل است رملى و اين بسبب آن تهنشين آب مىشود و آنچه به شكل و صفايح مىباشد و سياه رنك آن را عنبر تخته مينامند و بهترين آن شمامهء اشهب مايل بسفيدى و زرديست كه دهنيت آن غالب و از خائيدن چون مصطكى و صمغ البطم از هم منفصل نشود و اين قيد اخير بجهة آن نموده شد كه فقير شمامهء عنبر اشهب ديد كه در وزن سنكين بود و دهنيّته كم داشت كفت كه آن را از ميانه دو حصّه نمايند چون آن را دو حصّه نمودند ميانش پر از رمل بود و علامت ديكر عنبر جيّد آن است كه خشبو باشد و چون سوزنى را كرم كرده بران نهند بوى بسيار خوش از آن آيد و بر موضع داغ چيزى مانند روغن داغ كرده مخلوط نباشد و ظاهر و باطن آن در اين معنى شريك و يكسان باشد و چون مدتى بكذرد و باز آن موضع را داغ كرده اشهب مايل بسفيدى كردد و با نقطهاى بسيار ريزهء سفيد در آن پيدا شود كه آن را بهار عنبر مىنامند و چون در عنبر انها ظاهر مىشود ميكويند عنبر بهار كرده است و چون با چهار ريزه عنبر را در پارچهء كرباس بسيار تنكى بسته در آب بسيار كرم جوشان فرو برند و زمانى نكاه دارند تا عنبر كداخته شود پس از آب براورده بكذارند تا حدت و كرمى آن كم شود و فى الجمله انجمادى بهم رساند فشرده كه خوب مدور و اجزاى آن درهم نشيند آن كاه پارچهء كرباس را از بالاى آن باز كنند و يا كه عنبر ريزه شده باريك و رمل اميخته را دو قدر مضاعف با كلاب كداخته بىروغنى و دهنى و از پارچهء بسيار نازكى بكذرانند و در كلاب كرم سرد كرده ريخته بكذارند تا دردى و سنكريزهء آن تهنشين كردد پس شمامه سازند و چون مدتى بكذرد و اين هم بهار مىكند و اينها همه خوب و خالص است و بعد از عنبر اشهب مايل