محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

71

خلاصة الحكمة ( فارسى )

تحليل به حدى كه به سبب گريز از موذى و يا قلت آن در دل كه معدن و ينبوع آن است مجتمع گردد ، قبول تقسيم و نفوذ به سوى اعضا نكند ، مانند آن كه در ابتداى بعض حميات و يا بعد استفراغ تام و اعراض نفسانيه از غضب و طيش و غم و حزن بسيار عارض مىگردد . « 1 » غشى خوايى غَشّى خَوايى : غشى كه از خالى بودن شكم ايجاد شود . غصه مرگ غصه مرگ : موتى كه به سبب غصهء بسيار - كه بر شخص وارد مىشود - ايجاد گردد . غليان غَلى و غليان : جوشيدن مِن باب ضَرَب . « 2 » غمامه / غمام غَمام : بياض رقيق است در عين و ابرى كه آفاق را بپوشد ، الواحدة : غمامة ؛ ج : غمائم . « 3 » فالج فالِج : استرخائى است عام ، شامل يك شق بدن از سر تا قدم در طول به سبب انصباب مواد باردهء رطبهء باله به منبت اعصاب آن شق . و اين معنى ، موافق لغت است ؛ زيرا كه مىگويند « فلجت الشىء فلجاً » [ يعنى ] آن را به دو نصف شق نمودم . و بعضى گفته‌اند استرخاى يكى از دو شق بدن است سواى سر و صاحب كامل بر اين است . و قدما فرق نگذاشته‌اند ميان آن و ميان استرخا و چون فالج را به معنى استرخاى مطلق بگيرند ، پس هرگاه باشد از آن نوعى كه عام و شامل هر دو شق بدن است سواى اعضاى رأس كه آن

--> ( 1 ) . همان . ( 2 ) . محمد بن يوسف الطبيب الهروى ؛ بحر الجواهر ، ذيل ماده « غلى و غليان » . ( 3 ) . همان ، ذيل مادهء « غمام » .