محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

45

خلاصة الحكمة ( فارسى )

خُناق كَلْبى : عروض آن حالت است به سبب ورم عضلات داخلى و نيز خناقى را نامند كه از برآمدن فقرات گردن به هم رسد و بىاختيار صاحب آن دائم دهن را گشاده و زبان را برآورده دارد ، چنانچه عادت سگ است و از اين جهت مسمّا بدان گشته و متأخرين هر خناق ردى را خناق كلبى نامند . « 1 » داء الاسد / جذام / خوره جُذام : مشتق از جذم به معنى قطع است ؛ جهت آن كه در آخر اين مرض ، اعضا ريخته و منقطع از هم جدا مىگردند به سبب آن كه حادث از سوداى فاسد غير طبيعى است در بعضى اعضا و يا در همه آنها و در ابتدا داغ‌هاى سرخ تيره مىباشد در بدن و رفته رفته تيره‌تر و سياه مىگردد و از آن چرك آب نيز و رطوبات لزج دفع مىگردد و در انتها ، اعضا [ را ] فاسد مىگرداند و مىاندازد و لهذا آن را به فارسى خوره نامند . و اگر عفونت پيدا كند و بخار آن به قلب رسد ، موجب تب مىگردد و اگر به سوى جلد بريزد ، يرقان به هم رسد و از امراض مسريه است و به زودى به ديگرى سرايت مىكند و از امراض متوارثه نيز . « 2 » داء الأَسَد : جذام است و مذكور شد . و در وجه تسميهء آن گفته‌اند كه بنا بر آن است كه بر صاحب آن ، مرض هجوم مىآورد ؛ مانند هجوم اسد بر انسان و گفته‌اند كه طبيعت او مانند طبيعت شير منضجر مىگردد و چشم‌هاى او مانند چشم شير مدور و گفته‌اند كه چون اين مرض شير را بسيار به هم مىرسد ، لهذا داء الاسد ناميده‌اند و از امراض مسريه است . « 3 » داء الثعلب داءُ الثَعْلَب : افتادن موى سر و يا ابرو و يا ريش و يا غير آن است اكثر مدور شكل به سبب ريختن مواد صفراوى و يا سوداوى مخلوط به صفراء و يا رسيدن ابخرهء آن بدان .

--> ( 1 ) . همان . ( 2 ) . همان ، ص 62 . ( 3 ) . همان ، ص 69 .