محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

337

خلاصة الحكمة ( فارسى )

انْجِراد : ( ع . مص ) . برهنه گرديدن . دراز گرديدن . ( منتهى الارب ) . گذشتن در سير . كوتاه و تنك موى شدن . ( آنندراج ) . كوتاه و تنك موى گرديدن اسب . دراز و طويل گشتن سيل . كهنه شدن جامه . ( تاج المصادر بيهقى ) . انحدار : ( ع . مص ) . پايين آمدن . فروشدن . فرود آمدن . به نشيب آمدن . ( فرهنگ فارسى معين ) . تورم و غليظ شدن پوست . ( اقرب الموارد ) . هضم شدن . گذشتن . و خبزه [ خبز السلت ] اذا برد . . . يبطىء انهضامه و انحداره . ( ابن البيطار ) . - بطىء الانحدار : ديرگذر . ديرگذار . ( ا ) . فرودآمدگى . ( ناظم الاطباء ) . انْحِصار : ( ع . مص ) . كوتاه شدن و درگنجيدن در چيزى . ( غياث اللغات ) . در تنگنا افتادن . محدود بودن . بازداشتگى . گنجيدگى در چيزى . احاطه و محاصره . ممانعت و منع . تحديد . ( ناظم الاطباء ) . انْحِلال : ( ع . مص ) . گشاده گرديدن گره . ( منتهى الارب ) . حل شدن . باز شدن . گشوده شدن . ( گره و مانند آن ) . ( فرهنگ فارسى معين ) . يقال : انحلت العقدة . ( ناظم الاطباء ) . انتقاض . ( اقرب الموارد ) . ناچيز شدن و نابود شدن . ( غياث اللغات ) . ( آنندراج ) . برچيده شدن . تعطيل شدن . متلاشى شدن . ( فرهنگ فارسى معين ) . ( ا مص ) . حل شدگى . بازشدگى . ( ناظم الاطباء ) . در اصطلاح شيمى و داروسازى عبارت از اين است كه جسمى را با مايعى مجاور كنند و ملكول‌هاى آن بين ملكول‌هاى مايع پخش شود ، در اين صورت گويند جسم مذكور در مايع حل شده است . اين عمل را انحلال و مايع را حلال مىنامند . در اين عمل جسم حل شده خاصيت خود را از دست نمىدهد و اگر حاصل را تبخير كنند تا حلال از بين برود جسم نخستين دوباره به دست مىآيد . « 1 » در نزد پزشكان قديم تفرق اتصالى است كه بين اعضاء مشابه ايجاد مىشود . و چنان كه از قانون ابن سينا استنباط مىشود انحلال مرادف تفرق اتصال است خواه در اعضاء متشابه و خواه در اعضاء آليه . « 2 » انْحِلال : ( ع . مص ) . حل شدن . باز شدن . گشوده شدن . ( گره و مانند آن ) . ( فرهنگ فارسى معين ) . ناچيز شدن و نابود شدن . ( غياث اللغات ) . برچيده شدن . تعطيل شدن .

--> ( 1 ) . كارآموزى داروسازى جنيدى ، ص 25 . ( 2 ) . كشاف اصطلاحات الفنون ، ص 386 .