محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

763

خلاصة الحكمة ( فارسى )

دوم : آن كه صفراء از مراره به امعاء نريزد « 1 » كه براز رنگين نمايد و ثفل به بياض كيلوسى خود « 2 » مندفع گردد به شرط آن كه چيزى صاحب لون تناول نكرده باشد « 3 » و سبب عدم انحدار صفراء به امعاء يا انسداد مسلك ميان مراره و امعاء است و يا مسلك ميان كبد و مراره و فرق ميان هر دو ، آن است كه : اگر تدريجى است ، سده در مجراى فوقانى است كه عبارت از مجراى ميان كبد و مراره است كه اندك اندك صفرائى كه در مراره ذخيره است به امعاء بريزد تا آن كه تمام گردد . و اگر دفعى است ، سده ميان مجراى مراره و امعاء است و منذر به قولنج و يرقان است « 4 » ؛ قولنج ، به جهت آن كه هرگاه ثفل در امعاء ماند به جهت فقدان منبّه معين بر اخراجى از قوه دافعه ، متبخر مىگردد رطوبات آن و خشك مىگردد ثفل و باعث انسداد مجراى امعاء مىگردد . و يرقان كه لازمه سده فوقانى است ، آن است كه هرگاه صفراء از كبد به مراره كه مفرغه و اوعيه آن است نرود ، لا محاله با خون « 5 » به عروق رود ؛ زيرا كه در كبد جاى ماندن خلطى نيست . و تا جميع اخلاط مطبوخه مستحصله از آن بر نيايد و خالى نگردد ، اخلاط جديده طبخ و تحصيل نمىيابند . و كبد ، حكم ديگى دارد كه تا طعام پخته را بالتمام از آن بر نياورند ، طعام ناپخته جديد در آن نمىتوان پخت پس لا بد در جميع بدن منتشر گردد و رنگ بدن را زرد گرداند حتى عرق را به سبب لطافت و رقت و نفوذى كه دارد و بول بسيار رنگين غليظ و براز ، سفيد . و در سده تحتانى ، يرقان لازم نيست و نيز مىتواند بود كه هرگاه سده فيما بين مجراى مراره و امعاء واقع گردد ، مجراى فيما بين كبد و مراره مفتوح باشد و صفراء به مراره منصبّ گردد از مجراى ديگر كه ميان مراره و معده است به معده ريزد و قى صفراوى و اسهال مرارى عارض گردد و صفراء در كبد نماند كه يرقان حاصل گردد .

--> ( 1 ) . ب : ريزد . ( 2 ) . ب : كيلوسى زود . ( 3 ) . ب : ننموده باشد . ( 4 ) . ب : ( است ) حذف شده . ( 5 ) . الف : آن خون .