محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
706
خلاصة الحكمة ( فارسى )
در مخنوق ، از جرم ريه رطوبات گداخته و با هواى مستنشق در آن و يا روح كه محترق گشته به اعتبار احتباس نَفَس بردهن او آيد . و اين ، از علامات موت است . و ببايد دانست كه جسم لطيف چون با رطوبت بياميزد ، احداث زبد مىنمايد . و گاه مىباشد كه آن جسم تكون يافته - يعنى زبد - از غليان رطوبات مىباشد و اين يا آن است كه علّت غليان ، حرارت ذاتى در رطوبت است ؛ مانند غليان عصارات فواكه بىسخونت خارجى و يا حرارت خارجى ؛ مانند طبخ رطوبات و اشياءِ رطبه به آتش يا به شمس ، كه هر دو صورت لا محاله زبد بر سر آن ظاهر مىگردد . و اما زبد بول كه سبب حدوث آن اختلاط رطوبت است باريح متولده در بدن كه بيرون مىآيد با بول چنان چه ذكر يافت و نيز چون در قاروره بول را گيرند و با هوائى كه در قاروره محصور است بياميزد و متداخل گردند در هم ، زبد از آن به هم مىرسد « 1 » . ليكن اين زبد را اعتبارى نيست به آن ، بلكه زبد معتبر آن است كه بىتحريك قاروره در آن مجتمع باشد ؛ بدين قسم كه چون در قاروره بول كنند ، البتّه در حين بول كردن در آن كف بر سر آورد [ و ] چون كف را اعتبارى نيست ، بايد كه ساعتى بگذارند كه از حركت فرو ماند و كف حادث از حركت فرو نشيند [ و ] اگر بر سر آن زبد است ، استدلال از هيأت و كيفيت آن نمايند « 2 » كه اگر غليظ و ديرپاست ، ريحى است و به قلّت و كثرت ريح و قوام رطوبت ، حجم و كثرت آن به صغر و قلّت مقدار آن نيز مختلف مىباشد . و زبد بطىء الانحلال كثير العدد عظيم المقدار در امراض گُرده منذر به طول مرض است . [ تبصره ] : و ببايد دانست كه خروج ريح با بول ضرورتى « 3 » است . پس اگر قوام بول ، لايق تولّد زبد است ؛ يعنى غليظ لزج است كه ريح مىتواند در خلل و فرج اجزاء آن محتبس بماند « 4 » زمانى ، زبد از آن تولّد مىيابد « 5 » و الّا نه . و وجه ضرورت خروج ريح با بول :
--> ( 1 ) . : رسد . ( 2 ) . ب : نمايد . ( 3 ) . ب : ضرورى . ( 4 ) . ب : ماند . ( 5 ) . الف : مىباشد .