محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
609
خلاصة الحكمة ( فارسى )
و اين نبض ، دلالت بر قوّت قوّه و شدّت حاجت و عدم مطاوعت آلت مىنمايد . و در ذات الجنب و اورام حجب عارض مىگردد . موجى : نبضى است مختلف در عظم و صغر و عرض با امتلاء . و شبيه به منشارى است در اختلاف اجزاء به شهوق و انخفاض « 1 » و تقدّم و تأخّر ؛ به آن كه : طرف نبض كه محاذى خنصر طبيب است ، اقدم در حركت و اعظم است در شهوق ؛ و جزئى « 2 » كه قريب بدان است ، از آن اندك كمتر ؛ و همچنين تا آخر اجزاء و نرمتر از منشارى است و لهذا متّصل نيست حركت اجزاء آن با هم ؛ زيرا كه شىء صلب را كه به سبب صلابت اجزاء آن كه با هم اتّصال دارد ، اوّل آن را كه حركت دهند ، تا آخر اجزاء آن تمام به حركت درآيد ؛ به خلاف چيز نرم كه چنين نيست . « موجى » ، آن را به جهت شباهت حركت آن به حركات امواج دريا [ شبيه ] نمودهاند ، كه مثلًا چون چيز صلبى را در دريا اندازند ، از آن ، دواير به سبب تحريك آن آب دريا را به هم مىرسد ؛ دواير متّصله بدان كه دواير « داخلى » نامند كوچكتر و حركت آن بطىءتر ، و دواير بعيده كه « خارجى » نامند بزرگتر و حركت آن سريعتر . و سبب آن : يا ضعف قوّه است كه نمىتواند كه منبسط گرداند آلت را مگر جزئى بعد جزئى . و يا نرمى « 3 » آلت است كه حركت نمىنمايد اوّل آن به حركت آخر آن ؛ به جهت شدّت قبول انفصال اجزاء از هم و اختلاف هيأت ، و هر چند كه قوّت بسيار ضعيف نباشد . و اين ، دلالت بر فرط رطوبت مىنمايد و در استسقاء و ذات الرّيه و فالج و سكته و امثال اينها و بعد [ از ] استحمام و آشاميدن شراب بسيار به هم مىرسد . و اگر در حميات به هم رسد ، علامت تعريق است . و قريب به موت نيز ، كه طبيعت مأيوس از اصلاح بدن و مقاومت با مرض گشته و دست از آن برداشته ، به هم مىرسد و بعد از آن دودى و در آخر نملى مىگردد .
--> ( 1 ) . الف : انخفاظ . ( 2 ) . ب : چيزى . ( 3 ) . الف : نانرمى .