مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى

1273

طب اكبرى ( فارسى )

[ 1690 ] فايده : هرگاه در كسر و خلع ، گوشت و پوست نيز جدا شود ، بايد كه آن گوشت و پوست باز شده [ را ] ببرّند و آن جاى را به روغن زيت گرم كرده داغ دهند تا استخوان را فاسد نسازد ؛ چنان‌چه آورده‌اند كه در زمانى مردى را بر دوش [ او ] سنگى افتاد و پوست و گوشت از وى باز شد و استخوان بازو برهنه گشت و ترقوه از جاى بيرون آمد ، مجبّرى جاهل ، استخوان را به جاى برد و گوشت و پوست را به جاى خود باز نهاد و ببست ، پس آن گوشت گنده شده و بدان سبب استخوان هم تباه و سبز گشت و آفت قوىتر از خلع روى نمود . علامت و علاج كه به حسب هر عضو مخصوص است به نوعى جدا گفته مىآيد : [ 1691 ] نوع اوّل : در خلع فك كه به پارسى منه گويند : و علامت او آن است كه دهان گشاده ماند و دندان‌ها برابر يكديگر نباشد . علاج : يكى را فرمايند كه سر او بگيرد و اگرچه دهان باز است بيشتر بگشايند و منه را سست دارد و طبيب ، منه را گرفته به آهستگى بجنباند و به چپ و راست برد و به جاى بنشاند و اگر از پس پشت بيمار نشيند طبيب [ و ] منهء او را به سوى خود كشد و به بالا آرد و به جاى نشاند بهتر باشد . و اولى آن است كه نخست به حمّام برند و روغن بنفشه بادام بمالند و آب گرم ريزند تا عضو نرم شود و بعده [ يعنى پس از آن ] به جاى باز برند و بدين طريق آسان به جاى نشيند . [ 1692 ] نوع دوم : در خلع ترقوه ؛ يعنى چنبر گردن . و علامت وى آن است كه آنجا مغاك ظاهر شود و دست به سر نرسد . علاج : [ آن را ] به دست راست كرده به جاى برند و ببندند . [ 1693 ] نوع سوّم : در خلع منكب ؛ يعنى دوش . و اين ، بندگاهى است كه برآمدن و به جاى رفتن او آسان بود . و علامت او آن است كه در بغل ، نتوّ و بلندى مستدير دريابند اگر به انگشت تفحص نمايند [ و ] سر دوش كج بود و مخالف دوش ديگر نمايد و مرفق آن دست از پهلو دور ايستد و به هيچ حال به پهلو نرسد مگر به سختى و درد شديد و دست بالا نتوان برد و حركت دشوار توان كرد . علاج : دست و بازوى او بگيرد طبيب و انگشت ميانين از ديگر دست در بغل افكند و مهرهء استخوان بازو بدان بردارد به قوّت تا به جاى رود . و اگر بيمار همان لحظه كه بند