مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى

732

طب اكبرى ( فارسى )

نوشيده شود . سوّم ، آنكه در رطوبات بدن گدازش افتد و حال آنكه مجارى معتاد بند باشند از آماس و غير آن و بدان سبب اين رطوبات ذوبانى روى بدين محل آرد . و اين استسقا ، بدترين اقسام است . و عليه « الرازى » . علامت استسقاء زقى ، گرانى و بزرگى شكم است و ثقالت و ترنجيدگى پوست شكم و احساس شكم عند المس گويا خيك پرآب است . و خيك ، مشك را گويند . و ايضا چون دست بر شكم زنند يا بيمار از پهلو به پهلو شود ، حركت و جنبش آب مسموع گردد همچون آواز موج . و باشد كه در اطراف و پشت چشم و در خصيه و قضيب آماس پديد آيد و چون مستحكم شود ، سرفه و تنگى نفس رو نمايد . پس اگر به غير حرارت بود ، عدم تشنگى و سپيدى رنگ و بول و احساس سردى ، شاهد اوست . و اگر مع الحرارت بود ، نشان حرارت گواه وى است ؛ چون تشنگى و زردى رنگ بدن و بول و جز آن . [ 1023 ] سوال : هر رطوبتى كه در بدن ايستد بر هيئت غير طبيعى متعفن مىشود خاصه كه تا پخته بود ؛ پس رطوبت مجتمعه در اين استسقا چرا عفونت نمىگيرد ؟ جواب : تعفن رطوبت را شرط است كه در يك موضع واقف بود و نباشد آن را مجارى كه در وى دور كند ؛ همچون آب كه در حوض بايستد و خرج نشود و آب ديگر در وى نيايد [ و ] بدان سبب بدبو شود و اشياى رديه در آن تولد كند . و در اينجا چنين نيست ؛ بلكه آب حركت مىكند و ازدياد و نقصان مىگيرد ؛ لهذا متغير و متعفن نمىگردد . علاج : اگر آماس جگر سبب بود ، خواه ورم حار باشد خواه صلب ، گفته شد تدبير او در مبحث آن به حسب آن تدارك كنند . و اگر سببى ديگر باشد ، در تبديل مزاج جگر كوشند به وفق حرارت و برودت . و در استفراغ و جز آن نيز همين سررشته مرعى دارند ؛ مثلا اگر با حرارت بود ، جهت تبديل مزاج ، سكنجبين و آب كاسنى و مانند آن دهند . و بهر اسهال ، كلكلانج بارد « 1 » [ دهند ] و اگر بىحرارت بود ، براى تعديل ، سكنجبين بزورى و

--> ( 1 ) . صفت كلكلانج بارد : برگ مارزيون كه هفت روز در سركه تر كرده باشند پس خشك ساخته و پوست هليلهء زرد ، از هريك پنج درم ؛ عصارهء افسنتين ، سه درم ؛ ايرسا ، گل سرخ ، تخم كاسنى ، مغز تخم خيار و ربّ السوس ، از هريك دو درم ؛ ترنجبين ، فلوس خيارشنبر و شكر طبرزد ، از هريك پانزده درم ، جمله ، يازده داروست . ترنجبين و مغز فلوس و طبرزد در آب گرم حل نمايند و صاف كرده [ و ] بجوشانند تا كه غليظ شود ، پس ادويهء ديگر [ را ] كوفته و بيخته [ و ] در وى بسرشند .