مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى

35

طب اكبرى ( فارسى )

[ 59 ] فصل دوّم : در سرسام « 1 » [ 60 ] آن ، عبارت است از تورم نفس دماغ يا آن دو حجاب كه داخل قحف است مسّمى به صلب و لين - ؛ خواه ورم در يك غشا بود ، يا در هر دو ، يا در بعض هر واحد ، يا در بعض هر دو . ليكن در اكثر حجب مذكور ، از آنجا متورم گردند كه به مقدّم دماغ متصل است ، يا از آنجا كه ميل به وسط دارد . و عام است كه ورم گرم بود يا بارد . امّا بعضى سرسام را به ورم گرم حجب مخصوص ساخته . و قومى برآنند كه جرم دماغ ، قبول ورم نمىكند و حجت اين قوم ، مع جوابى كه شيخ در رد اينها گفته ، در كتب مطولات مذكور است . اكنون ، بدان كه سرسام دموى را قرانيطس گويند ، على الاطلاق . اگرچه در لغت يونان به جز سرسام نيز اطلاق كنند . و صفراوى را قرانيطس خالص . و بلغمى را ليثرغس . و سوداوى را نامى نيست . امّا ورم نفس دماغ را اگر سببش خون صرف بود ، فلغمونى گويند و اين ، بيشتر از خون عفن عارض شود . و اگر سببش خون صفراوى يا صفراى محض باشد ، حمره نامند . و ورمى كه خاص در تجويف شرائين دماغ افتد از خون غليظ ، غانغرايا و سقاقلوس خوانند . [ 61 ] [ نكته ] : پوشيده نيست كه ماده [ تا ] لطيف نشود ، در اغشيه نافذ نمىشود ؛ زيرا كه مادهء غليظ ، در جرم صلب سرايت نمىكند . پس معلوم شده كه اغشيهء دماغ متورم نمىشود مگر از صفرا يا خون صفراوى ؛ به خلاف جوهر دماغ كه متورم مىگردد از هر ماده كه اگر مخالف مزاج وى باشد ، فى الفور و اگر مشاكل مزاج وى بود چون بلغم به تدريج ؛ زيرا كه مادهء نرم و غليظ در جسم نرم و لزج ، فى الفور نفوذ نمىكند . [ 62 ] امّا علامت ورم نفس دماغ ، عظم و موجيّت نبض است و قوت حرارت [ اگر ] كه ماده حار بود . و در قعر چشم ، ثقل و وجع محسوس شود . و گاه باشد كه آماس اندر همهء اجزاء

--> ( 1 ) . « سرسام » ، اسمى است مركب از لفظ فارسى كه سر است و از كلمهء يونانى كه سام است به معنى ورم .