محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

65

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

از آنكه اين اعضا با دندان شديد الاتصال واقع‌اند چنان مخيل مىشود كه وجع در نفس دندان است و بعضى برانند كه او عصب است اگر عصب نمىبود از سردى و گرمى منفعل نمىشد و از ترشى خدر نمىگشت . و پوشيده نيست كه خدر جز عصب را نمىباشد و خدر دندان مسمى است به ضرس . [ داورى ميان اين دو نظر ] اما حق آن است كه گوهر دندان از استخوان است و عصب‌هاى دماغى به گوهر او پيوسته و با وى آميخته و اين عصبها در بيخ او بيشتر است ، پس احساس وجع و ضربان و تحذير به واسطهء عصب است و صلابت و تفتت و عدم تأذى از تراشيدن بنا بر اصل جوهر است كه استخوان است . بالجمله حس در دندان متحقق است به هر كيف كه باشد . و جالينوس گفته كه دندان حس دارد و گاه باشد كه مختلج شود همچون لب و ثابت بن قره و شيخ و تابعانش همه بر همين‌اند . [ در بيان آنكه تولد دندان از نطفه است يا غذا ] و ايضا اختلاف كرده در اين كه تولد او از نطفه است يا از غذا ، يعنى از خون و آنچه متحقق شده تكوّن او از خونى شبيه به منى است ، زيرا كه طفل از آن كه قرب العهد به تكوّن است مزاج او را احالهء خون به مزاج منى اسهل مىباشد جهت مشابهت سن مر آن را و چون قوت فاعله ملاقى مىگردد و مادهء قابله را كه در منبت الاسنان است بالضرور دندان روئيده مىشود و ماده‌اش بس كه شديد المشابهت به منى است اگر گويند از منى متكوّن مىشود نيز مىشايد و اين جهت است كه دندان را از اعضاى اصليه ممتاز نكرده‌اند و گفته‌اند كه اعضاى اصليه آن است كه از منى متكوّن شود و تكوّنش از منى عام‌تر است از آن كه به واسطه باشد كما فى السن يا بدون واسطه باشد كما في بواقي الأعضاء الأصلية . انتباه [ سبب روييدن دندان در كهنسال ] گاه باشد كه دندان‌ها در مشائخ بعد سقوط ديگر مىرويد حتى كه حكايت كرده‌اند شيخى بود كه ششم بار دندان برآورده بود و در نبات اسنان در اين سن چند قول است : يكى آنكه مادهء سن او است كه باقى بود و در اين وقت نامى شد . دوم مىتواند كه بعض مشائخ از مزاجى عارض شود شبيه به مزاج صبى ، پس متولد شود سن به عرض . سوم آن كه آنچه در مشائخ مىرويد دندان نيست فى الحقيقة ، بلكه جنس ثاليل است كه سخت شده و قايم مقام دندان گشته . چهارم آن كه عصبى كه متصل است به دندان بعد سقوط دندان مكشوف مىشود و به تدريج درشت مىگردد و گوشت كه در نواحى وى است زدوده مىگردد از مضغ ، پس عصب مذكور قايم مقام دندان مىنمايد و فى الحقيقة دندان نيست . و أما اليدان فكل واحد منهما مركبة من كتف اما دست پس هر يك از آن مركب است از كتف و كتف را به پارسى شانه گويند و آن استخوان است معروف مثلثى شكل كه از يك طرف عريض و تنگ جرم واقع شده و از طرف دوم آگنده و غليظ . و بعضى از اصحاب تشريح گفته‌اند بر سر شانهء انسان دو پارهء استخوان است كه آن را قلة الكتف گويند و اين مخصوص به انسان است و در ديگر حيوانات نيست و آن دو زائده كه يكى فوق شانه و دوم خلف است و به سبب همين دو زائده كتف با چنبر گردن مرتبط است كه آنها را منقار الغراب نامند . و منافع هر عضو ظاهر است و زياده بر آن است كه مرقوم شود . [ در بيان اختلاف در لغت كتف ] اكنون بدان كه در كتف سه لغت است : يكى فتح كاف و سكون تاى فوقانى ، دوم كسر اول و سكون ثانى ، سوم در هر دو فتح . [ در بيان آن‌كه يد شامل كتف نيست ] پوشيده نماند كه كتف فى الحقيقة در يد داخل نيست ، زيرا كه شروع يد از منكب است و منكب كمجلس مفصلى را گويند كه مجمع استخوان شانه و بازو است و آن را به پارسى دو گوش گويند ، پس تعداد كتف در يد مجاز باشد