محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

496

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

خود اعتراف نموده كه دواى سمى مستحيل به خلط نمىشود ، پس جذب را محصور به مشاكلت داشتن صادق نيايد ، نعم اگر جاى جذب به مشاكلت باشد ممنوع هم نيست . و حق آن است كه عقل انسانى در ادراك كنه معانى كه از جمله خواص الاشيا است به جز اعتراف به هيچ مدانى لياقت ندارد ، لهذا قرشى مىگويد كه قول حكما كه جنسيّت علت ضمّ است و اين كه شى از مثل خود منفعل نمىشود از مقدمات مشهوره است و ليكن واجب الصدق نيست و الله اعلم بحقيقة الأمور . نكته در كميّت خروج مواد از بدن بعد رسيدن بر جگر و فرق در عمل مسهل و مقىء بدانند كه بالا گفته شد كه جرم دواى مسهل و مقىء به جگر نمىرود ، بلكه در معده مىايستد و قوت او به جميع اعضا مىرسد از مسالك عروق و غير آن و انحدار مواد از اعضاى بعيده نمىشود مگر از راه عروق و جگر و چون به جگر مىرسد اگر دواى مسهل است و به سوى امعا نازل مىشود ماده نيز از جگر به جانب امعا مىريزد و از آنجا به دفع طبيعت مستخرج مىشود به اسهال و اگر دوا هنوز در معده بود ايضا طبيعت ماده را از جگر به جانب امعا مندفع مىسازد بر جذب دوا غلبه كرده و وجه آن بيايد . و باشد كه دواى مسهل كه در معده بود ماده را از جگر به معده كشد ، پس به قى برآيد به دفع طبيعت و هو الاكثر ، يا به امعا مندفع گردد . اما اگر دواى مقىء بود ماده را به جگر رسيده به محل خود كه معده است منجذب مىسازد و چون به معده رسد طبيعت آن را به قى دفع مىكند . و گاه باشد كه ماده به جگر رسيده به سوى معده از جذب دواى مقىء منجذب نشود ، بلكه به دفع طبيعت هم از جگر به سوى امعا رود و باشد كه در معده رسيده به طرف امعا منحدر شود و هو قليل . و در باب قى مشروحا گذشت و همه آن كه مقىء گاهى مسهل مىشود و مسهل گاهى مقىء . بالجمله فرق در دواى مسهل و مقىء آن است كه ادويه كه شديد الجذب‌اند از معده به امعا نمىروند و بنا بر لبث آنها در معده و قوت جذب ماده را كه به جگر مىرسد به سوى خود مىكشد و دافعهء جگر كه به دفع وى به ماساريقاى امعائى است از شدت جذب دوا نمىتواند آن را به سوى امعا مندفع ساخت و چون ماده به معده مىرسد دافعهء معدهء مواد موذى را از اقرب طريق كه مرى است مستخرج مىسازد ، مگر كه مانعى باشد ، فيصير المقىّء مسهلًا ، به خلاف ادويهء مسهله كه شديد الجذب نيستند ، لهذا به سوى امعا زود منحدر مىشوند و اگر در معده هم باشند ماده را از جگر بنا بر مقاومت دافعهء او كه مىخواهد آن را به امعا فرستد به سوى خود نمىتوانند كشيد ، پس متحقق شد كه هرچه شديد الجذب است مقىء شده و غير شديد الجذب مسهل و فرق بينهما همين است و بس . و چون دافعهء اعضا مفوض به اخراج مواد است و خروج ماده از هر عضو به طريق اقرب اسهل بر طبع دفع طبيعت مميّز ميان مقىء و مسهل گشته و گرنه به اعتبار نفس جذب و عدم تقاضاى دوا مر خروج را ميان مسهل و مقىء هيچ فرق نيست ، زيرا كه اخراج مواد مجذوبه به تقاضاى طبع مقرر شده كما مر . و اگر گويند لا نسلم كه خروج اخلاط منجذبه بعد رسيدن در معده و امعا به دفع طبيعت باشد بلكه گويند كه چون ماده نزد دواى جاذب مىرسد با وى آميزد و تشبّث مىگردد و از شأن دوا است كه بعد فراغ عمل از بدن برآيد به طريقى كه اقرب باشد و چون دوا برمىآيد مواد نيز كه با وى تشبّث دارند برمىآيند ، چنانچه در حديد مشهود است كه به انتقال مقناطيس وى نيز منتقل