محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

494

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

و بدانند كه جرم دوا در تن نفوذ نمىكند و به موضع خلط نمىرسد ، بلكه قوت وى مىرسد و نفس دوا در معده يا امعا مىماند و اين مقدمه به براهين ثابت شده واجب التسليم است . و دريابند كه چنانچه خروج خلط را به مجارى حاجت است ، رسيدن قوت او را به موضع خلط بدان حاجت نيست ، بهر آن كه قوت دارو جسم نيست ، از اينجا است كه بر گوشت و پوست و عصب و استخوان و غشا درمىگذرد و به محل مقصود مىرسد و كار مىكند و حيلولت اين چيزها مانع نفوذ او نمىشود ، چنانچه در اضمده كه بر ظاهر تن بنهند محسوس است ، كه چگونه اثر او به باطن سرايت مىكند ، همين حكم در باطن است اگر نافذ جرم دوا مىبود بنا بر كثافت ، چسان از استخوان و ديگر اعضا نافذ مىگشت ، فثبت النفوذ لقوّته . انتباه بعض ادويه به جذب يك خلط مخصوص‌اند و بعضى به جذب زياده از يك و بعضى يك خلط را بيشتر از اخلاط ديگر جذب مىنمايد . و آنچه به جذب يك خلط مخصوص است در آن هم بعض به بعض انواع همان خلط مخصوص شده ، چنانچه تُرْبُد و شحم حنطل كه به تنقيهء بلغم مخصوص‌اند ، ليكن هر يكى بلغمى ديگر استفراغ كند بر وجهى ديگر از عضوى ديگر و به مقدارى ديگر . و مقرر شده كه سقمونيا مسهل صفرا است و تربد مسهل بلغم و حجر ارمنى مخرج سودا و صبر مسهل صفرا و بلغم و غاريقون مسهل هر سه خلط ، ليكن بلغم را بيشتر از سودا برآرد و سودا را بيشتر از صفرا و ماذريون مسهل مائيّت است . و بدانند كه مراد از اين تقرير و تخصيص آن است كه خاصيت بعض اشيا چنين است كه بعض اخلاط را نخست جذب مىكند و تا كه جنس آن خلط در بدن باشد و طبع را در دادن او بخلى نبود خلط ديگر را جذب نمىنمايند ، نه آن كه غير خلط مخصوصٌ به را اصلا جذب نمىسازند ، چه ، متحقق شده كه هر دوائى كه به اخراج خلطى مخصوص است چون از تنقيهء آن خلط فارغ شود و هنوز در بدن باشد به اخراج انواع ديگر از اخلاط شروع مىكند ، لهذا خروج بلغم عند شرب مسهل صفرا دليل كمال نقا آمده ، غاية آن كه هر خلطى كه عَسِرتر است و اندك‌تر چون سودا ، يا محبوب‌تر است بر طبع چون خون ، انجذاب وى از جاذب صفرا يا بلغم ، آسان نيست ، خصوصا دم كه هيچ دوا به جذب او مخصوص نيست و تنقيهء وى به دواى معمول و معقول‌تر ناممكن است ، طبع وى را منجذب شدن نمىدهد ، لأن خروجه بالإسهال موقعٌ في الآفات بلا إمهال . و دريابند كه جذب دوا به اخلاط فاسده اختصاص ندارد ، بلكه صالحه را نيز منجذب مىسازد عند فقدان فاسده ، لذا قيل : المسهل ينقّي و ينكي أو يبلي بالكاف من النكاية أو اللام من الابتلاء . و ايضا معلوم نمايند كه دوا به اخراج هر خلط كه مخصوص بود از شأن وى است كه استفراغ رطوبات بدن پيش از آن كند كه استفراغ آن خلط را كه بدان مخصوص است و به همين سبب روز مسهل انگشترى به اصبع فراخ مىگردد ، لهذا مدقوق را شرب مسهل ممنوع آمده ، لأنه يهلكه . و بايد دانست كه همچنان كه نظر به بعض خصوصيات بعض دوا را به بعض اخلاط تخصيص داده‌اند ، كذلك به بعض اعضا نيز مخصوص كرده‌اند ، به اعتبار كثرت استفراغ وى از آن عضو ، چون شحم حنطل به دِماغ و اعضا است و سورنجان به مفاصل و على هذا القياس ، و گرنه دواى منقّى همچنان كه جذب ماده فاسده از اين اعضا