محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

457

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

كه چون اين رگ شديد البضع و كحل اللون باشد به وفور الدم فيه به اين اسم مسمى گشته و فصد آن تنقيهء دم از تمام بدن مىكند بىتخصيص بعضى از بعض . و آن را به تازى نهر البدن نيز گويند و در فارسى هفت اندام و رگ بدن خوانند . و طريق فصد اين رگ آن است كه نيشتر ربوده زنند نه غائر ، بهر آن كه تحت او عصبه است و به طول كشايند بهر دو كار : يكى آن كه گاهى در دو جانب اين رگ عصب مىباشد و در توريب ايمن نباشند از اصابت مبضع به عصبهء جنبيه . دوم آن كه در رگهاى مفصلى شق طولانى افضل لسهولة إخراج الدم منه . و بايد كه ما فوق مأبض زنند لما ذكر في القيفال . و بدانند كه گاهى عصبهء رقيقه وتر مانند بالاى اكحل ممدود باشد ، پس در فصد اين رگ تفحص اين حال ضرور است ، پس اگر عصب يافته شود بالاى آن احتياط كنند تا نيشتر به آن نرسد كه محدث حذر مزمن مىشود . و هر كه رگش غليظتر باشد اين شعبه به عصبه در وى نمايان‌تر مىبود و آنجا كه عصبه نمايان باشد و جراحت‌ها به آن برسد ضررش فزونتر مىشود ، بنا بر سهولت اصابت هوا به آن ، لأن برد الهواء يضرّ بالعصبة المجروحة . و هرگاه بر سبيل خطا جراحت به عصب مذكور شد تدبير وى آن است كه جراحت را فراهم شدن ندهند و هرچه مانع التحام بود به عمل آرند و به معالجهء جراحت عصب كوشند و نواحى جراحت و تمام دست را به روغن گرم چرب دارند و اجتناب از استعمال مبردات خارجيه واجب دانند و معلوم نمايند كه مقصود از منع التحام غير از اين نيست كه وصول ادويه بسوى عصبه به واسطهء شق به سهولت باشد . تنبيه هرچند در زير اكحل و قيفال شريان نمىباشد در اكثر مردم ، ليكن به ندرت مىباشد ، چنانچه در ذخيره از ابو الحسن طرنجى حكايتى در اين باب منقول است ، پس احوط آن است كه در فصد هر رگ نخست امتحان و تفحص شريان كنند ، پس نيشتر زنند ، چه ، اگرچه وقوع آورده و شرائين در اكثر به همان نهج مىباشد كه مضبوط شده ، ليكن گاهى تخلف نيز مىكند ، پس تنقيح و تحقيق لازم است . باسليق رگى است واقع مادون اكحل و از وسط انسى ساعد مائل‌تر به اسفل . و باسليق در لغت يونان پادشاه عظيم را گويند و چون اين رگ شعبهء بزرگ است از رگى كه از ابط آمده بدين نام مسمى شده و در اين رگ شعبه از رگى كه از كتف آمده نيز مختلط است . بدانند كه در هر دست يك وريد از جانب كتف آمده آن را كِتفى گويند و يك وريد از طرف ابط آن را ابطى گويند و كِتفى در عضد منشعب شده ، يك شعبهء او از راست بر كنار زند اعلى رسيده بىاختلاط شعبهء ابطى و آن را قيفال گويند و باقى شعبه‌هاى كتفى فروسوى آمده با شعبه‌هاى ابطى مختلط گشته و عروق دست غير از قيفال بالاتفاق و غير از حبل الذراع بالاختلاف كلهم مخلوق‌اند از شعب مختلط كِتفى و ابطى . بالجمله ، باسليق قريب به مرفق رسيده دو شعبه شده ، شعبهء بزرگ علوى را باسليق گويند به لفظ مطلق و به پارسى باسليق ماديان نامند و شعبهء جزو سفلى را باسليق ابطى نيز خوانند لمحاذاته بالإبط لا بمعنى أنه غير مركب من الكتفي ، چه معلوم شده كه جمله رگهاى دست كه مفصوداند مركب از شعبهء كتفى و ابطىاند مگر قيفال كه وى به اتفاق كِتفى صِرف است