محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

41

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

اكثر شىء نيز توان گفت حقيقة ، يعنى جزو قليل كه از او است جدا سازند ، آن نيز فى الحقيقة جزو دست است و آنچه از او است بعد قطع ، قدرى از آن همچنان باقى است ، آن نيز فى الحقيقة جزو دست است ، زيرا كه دست حقيقة عبارت از مجموع آن است اما در عرف همچنان كه آن جزو به غايت قليل را جزو يد نمىگويند كذلك آن بقيه را نيز جزو يد نمىگويند بلكه يد مىگويند . [ وجه تسميه عضو مركب به عضو آلى ] و بدان كه عضو مركب را عضو آلى از آن گويند كه وى آلت نفس است در تمام حركات و افعال اگر چه بعض اعضاى مفرد نيز آله نفس است چنانچه اعصاب كه آلهء نفس‌اند در نفوذ روح حساس محرك به اعضا و شرائين كه آلهء در نفوذ روح حيوانى به اعضا و آورده كه آله‌اند در نفوذ خون به اعضا ليكن تسميهء مركب به آلى انسب است بهر آنكه مقصود از خلقت عضو مركب همين است كه آله باشد به خلاف مفرد كه مقصود از خلقت وى آن است كه تمامى عضو مركب از آن بود و اگر نه چنان بودى عضو مفرد در خلقت بدن كفايت نمودى و احتياج به مركب نيفتادى ، پس تسميه شى به چيزى كه مقصود از آن شى باشد اولى بود . [ تقسيم اعضا به معطى و غير معطى ] بدان كه اطبا اعضا را به نوع ديگر تقسيم كرده‌اند معطى و غير معطى و چون هر واحد از اين دو يا قابل مىباشد يا غير قابل جمله چهار قسم مىشود : يكى معطى قابل و آن دِماغ و كبد است . دوم معطى غير قابل و آن قلب است بر راى فيلسوف . سوم غير معطى قابل و آن چون لحم حساس است . چهارم غير معطى غير قابل و آن چون عظم است . فائده در بيان معنى معطى و غير معطى و قابل و غير قابل : بدان كه هر عضو را قوتى است غريزى كه بدان امر تغذيهء او تمام مىشود و مع ذلك بعض اعضا مبادى قوت‌اند و به اعضاى ديگر قوت مىدهند و اين را معطى مىگويند . و بعضى غير معطىاند و اينها اگر از عضو ديگر قبول قوت مىنمايند قابل‌اند و الّا غير قابل‌اند ، چنانچه گفته شد . و مراد از اين قوت غير قوت تغذيه است كما لا يخفى و اختلاف در آنكه قوت تغذيه هر عضو را به ذاتها حاصل است يا از جگر مىرسد در بيان رئيس و غير رئيس گفته شد . و بايد دانست كه در معطى بودن عضو رياست شرط است و ليكن رئيس را معطى بودن لازم نيست ، زيرا كه در رياست تغذيهء قوت او به عضو ديگر شرط نكرده‌اند ، مبدأ بودن او جهت قوت كفايت مىكند بخلاف معطى كه تعديهء قوت از وى به ديگرى شرط كرده‌اند مع كونه مبدأ لهذا ، انثيين را با آنكه رئيس است معطى نمىگويند پس معطى اخص از رئيس باشد . الفصل الرابع في القوى و هي ثلاثة أقسام فصل چهارم ثابت است در بيان قوتها و قوتها سه گونه‌اند نزد اطبا ، اما نزد فلاسفه قوى چهاراند و قوت هيئتى است در جسم حيوانى كه حيوان را به واسطهء آن مباشرت افعال بالذات ممكن است يعنى قوت مبدأ فعل با الذات . [ ادله وجود قوه ] و دليل بر وجود قوت ظهور فعل است ، زيرا كه وجود فعل بدون مبدأ محال است . و دليل ديگر آن كه بدن شك نيست كه مشترك است با سائر اجسام در جسميت و مع ذلك از بدن ظاهر مىشود آثارى كه در غير آن نيست و اين نيست مگر از امرى كه