محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
34
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
فيشد بعفوصته و يدغدغ بحموضته فيثور الشهوة و سبب غائى سودا چند چيز است : يكى آنكه داخل شود در غذاى بعض اعضا كه دخول قدرى از آن در غذاى آنها واجب باشد . دوم آنكه برانگيزد آرزوى طعام را به اين نوع كه بريزد قدرى از آن بر فم معده از سپرز و چون او عفص است و ترش به سبب زمختى بربندد ، يعنى فراهم كشد فم معده را و سبب ترشى خلش دهد آن را ، پس آدمى غذا طلبد . [ شهوت صادق و كاذب ] پس اگر اين انصباب بعد خلو معده و به حسب تقاضاى معتاد طبيعت است اين را شهوت صادق گويند و علت غائى از سودا همين قسم است و الا شهوت كاذب خوانند و او مرضى است و المرض لا يكون علة غائية أبدا لأن الغاية هي المطلوب الطبيعي و ذلك ليس بمطلوب . فائده [ در بيان كيفيت هضمهاى ثالث و رابع ] حقيقت هضم اول و هضم ثانى مبرهن شد از روى متن ، اكنون كيفيت هضم ثالث و رابع گفته مىآيد تا بر هضوم اربعه اطلاع شود . بدانكه هضم سوم در عروق است و آن عبارت است از مستحيل شدن رطوبت اولى بر رطوبت ثانيه به حيثيتى كه اجزاى مادهء مستحيله به حسب مزاج هر عضوى كه آن جزو بدان منسوب است مستعد و متكيف گردد . پوشيده نماند كه چون در عروق اخلاط نضج مىيابند اين نيست كه آنهمه يكبارگى مستحيل به رطوبت ثانيه مىگردند و جنس خلط در عروق نمىماند بلكه اخلاط مع بقائها في العروق بعضى از آن وقتا بعد وقت مستحيل به رطوبت ثانيه مىگردد پس در عروق رطوبت اولى در رطوبت ثانيه هميشه موجود است ، بخلاف كيلوس كه او از معده به جگر مىآيد و چون پخته شد همه آن يكبارگى مستحيل به اخلاط مىگردد و كبد از نوع ماده كيلوسى خالى مىگردد تا كيلوس ديگر برسد و اخلاط نيز در جگر تا تمامى نضج مىباشند بعده هر يكى به محل خود روان مىشود مگر قدرى كه به غذاى او كار مىآيد و اگر احيانا خلطى زياده از آنچه بايد در جگر بماند احداث سده و ورم نمايد . [ انواع رطوبت ثانيه ] بالجمله رطوبت ثانيه كه در صدد ذكر آن هستيم از دو نوع بيرون نيست : يكى آنكه فضول بود و بدن را بدين حاجت نيست و او داخل اخلاط ناطبيعيه است و اخراج او واجب و اگر اخراج نكند متعفن شود و حميات احداث كند . دوم آنكه غير فضول بود يعنى محتاج اليه بدن باشد . و اين چهار قسم است يكى آنكه در عروق صغار دقاق موجود است . دوم آنكه مستحيل شود به جوهر عضو به حسب مزاج فقط و مقصود از هضم سوم همين است . سوم آنكه به منزلهء طل يعنى شبنم در اعضا منتشر است . چهارم آنكه التيام و التصاق اعضا بدان است . و هضم چهارم در اعضاء است و آن عبارت است از استحالهء رطوبت ثانيه قابل التغذيه به اعضا و غذا بالفعل همينجا مىشود ، زيرا كه مادهء غذاى عضو مىشود و فضلهء اين دو هضم به مثل عرق و اوساخ كه از بدن و بينى و گوش برمىآيد مندفع گردد . و هضم كه بعد معده است مسمى است بكيموس . فائده در تحقيق لفظ نضج و بيان علل اربعه با امثله : بدان كه تعريف نضج چنين كردهاند كه النضج هو حالة من الحرارة للجسم ذي الرطوبة إلى موافقه الغاية المطلوبة يعنى نضج آن است كه حرارت اثر كند در جسم كه ترى دارد و او را بگرداند و برساند به حالتى كه در حقش غايت مطلوب باشد . [ دو ايراد بر تعريف نخج و پاسخ آن ] و درينجا ايراد كردهاند كه در حد نضج حرارت مأخوذ است او متفقاند اطبا بر آنكه نضج صفرا بارد است پس حد باطل بود ؟ و جواب آنست كه منضج جميع اخلاط طبيعت است و آلة طبيعت در نضج حرارت غريزى است پس اسناد نضج به حرارت ثابت باشد . و اما