محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

35

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

اسبابى بارده در مادهء صفرا معاون طبيعت‌اند ، زيرا كه طبيعت به حسب ماده محتاج به معاونى است كه بدان مناسب است و اين قادح مقصود نيست . و ايضا ايراد نموده‌اند كه احالهء حرارت منضجه را به مادهء رطب مقيد كرده‌اند و بر اين تقدير لازم مىآيد كه اخلاط يابسه و غذاى يابس از قبول نضج خارج باشند ؟ و جوابش آن است كه اخلاط و اغذيه خالى از رطوبت نيستند ، پس آنها ذات رطوبة در حق اينها صادق آيد رطوبة اخلاط خود بالفعل ظاهر است . امّا رطوبت اغذيهء يابسه نيز متحقق است بنا بر آنكه او مركب است از عناصر و چون بعضى از آن رطب‌اند بر مركب اطلاق ذى رطوبت توان كرد نظرا إلى أجزائه الرطبة . [ در بيان انواع نضج ] و انواع نضج چهار است : يكى از آن ، نضج الثمره است و وى آن است كه برسد فواكه يا جز آن بدرجهء كه تولد مثل از آن تواند شد . دوم نضج الغذا است و او آن است كه غذا صلاحيت جزو شدن عضو پيدا كند و اسم خاص اين نضج هضم است . سوم نضج صناعى است و او آن است كه غذاى صلاحيت آن پيدا كند كه آن را عاقلان در اكل توانند صرف نمود در وقت غير مضطره . و اين نضج بر چند وجه است و در هر وجهى به اسمى مسمى مىگردد : و وجه اول آن است كه حرارت فاعلهء نضج هوائى بود يعنى به هوا آميخته باشد و مع ذلك ملاقى جسم ما ينضج بود يعنى در اين جسم و در حرارت مذكور واسطهء مانع ملاقات نباشد و اين نضج مسمى است به شى نظير وى ، مثلا كبابى است كه در هواى آتش كنند . وجه ديگر آنكه حرارت مذكوره ارضى بود يعنى به اجسام ارضيه ممتزج بود و مع ذلك ملاقى ما ينضج بود و اين نضج مسمى است به تكبيب نظير وى ، مثلا كباب است كه بر اخگر گذارند تا سوخته شود . وجه ديگر حرارت مذكوره ملاقى نشود جسم ما ينضج را بلكه بينهما واسطهء باشد پس آن حرارت در آن متوسط اثر كند و وى در ما ينضج اثر نمايد و نظيرش ديگ است و تابه كه در نار و طعام حائل مىباشد . و اين نضج با واسطه از سه حال بيرون نيست : يكى آنكه تركب جسم ديگر با اين منضج مشروط نبود البته و اين نضج را قلى گويند . دوم آنكه با او تركب جسمى دُهنى مشروط بود ، اين را تطجين نامند . سوم آنكه با او تركب جسمى مائى مشروط باشد و اين را طبخ خوانند و گاهى اطلاق مىكنند طبخ را بر تصفيه از فضول چنانچه گويند طبخ الذهب اذا صفى او بيشتر اطلاق قلى بدانجا كنند كه چيزى را به واسطهء جسمى بر آتش بريان نمايند بى اختلاط مائعى . و حمص به حاى مهمله و ميم و صاد مهمله مرادف قلى است و گاهى طبخ را بر معنى ديگر از اين الفاظ بر سبيل اشتراك اطلاق نمايند و از قرينهء موضعيه معلوم شود . نوع چهارم از نضج نضج الفضلات است و او آن است كه مادهء سهل الاندفاع شود اين چنان باشد كه آنچه غليظ است رقيق شود و آنچه رقيق است غليظ شود و آنچه لزج است تقطيع پذيرد ، زيرا كه مقصود از نضج ، اعتدال قوام است تا عند الدفع عصيان نكند ، مادهء سودا محتاج به ترقيق است و بلغم به ترقيق و تقطيع و صفرا به تغليظ . اما خون محتاج به نضج نيست در اخراج ، ليكن از آنكه او مركب اخلاط ثلاثه است به حسب غلبهء خلط مختلط نزد اخراج دم گاهى به تغليظ و گاهى به ترقيق حاجت مىافتد و مراعات آن نافع مىشود كما لا يخفى على المجربين . اما سبب در لغت حبل است يعنى ريسمان و در