محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
197
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
در دست نبايد گرفت و بايد كه دست مربوط نبود به چيزى و كذلك كمر نيز بايد كه به شدت مربوط نباشد و دست دوم بر زمين معتمد نبود و بيننده و نماينده هر دو جالس بوند و جلوس نماينده مربّع باشد قامت درست كرده و تكيه نازده و بيننده نخست بيازمايد نبض را در قوت و ضعف تا اگر قوى بود اندكى به قوت تفحص كند و اگر ضعيف باشد انگشتان را به غايت سبك بدارد ، زيرا كه اگر ضعيف باشد و انگشتان را به قوت بر آن نهد رگ از حركت مىماند . و هرگاه ملاحظهء نبض كند بايد كه آنقدر دست بدارد كه سى نبضه بلكه سى و پنج نبضه حاصل آيد ، زيرا كه در اين مدت اكثر تغيرات و حالات مكشوف مىگردد و ادنى مدت تفحص نبض آن است تا دوازده نبضه مكث در ديدن كند ، لهذا محمد زكريا از كناش اسكندرانيه حكايت كرده كه لا ترفع يدك عن النبض قبل اثني عشر ضربة و اگر چه در دوازده ضربه يا در سى ضربه ممكن نيست كه شريان از نرمى به صلابت و از صلابت برمىگرايد يا از امتلا به خلو يا از خلو به امتلا ميل نمايد ، ليكن مىتواند كه در برودت و حرارت و عظيمى و صغيرى و تفاوت و تواتر مختلف گردد و كذا در قوت و ضعف و تقدّم و تأخر . و ظاهر است كه در دانستن اين ، طبيب را نفع كلى حاصل مىشود تا استواء و اختلاف ملحوظ داشته حكم كند بر حال مريض . و ايضا بايد كه طبيب بعد ملاقات مريض زمانى توقف كند در نبض ديدن و ابتداء به تكلم و احوالپرسى كند به شفقّت و محبّت و بعد استيناس وى نبض را تفحّص كند ، زيرا كه بسيار باشد كه مريض را از ملاقات طبيب گاهى فرح مفرط مىگردد و گاهى شرم و خوف ، پس اگر همانوقت به ملاحظه نبض مشغول شود بنا بر تغيّر حال او به مقصود پى نبرد . و ايضا در ملاحظهء نبض بايد كه بيننده و نماينده هر دو ساكت باشند و آن محل از غوغاى مردم و صدمات قويّه و از هر چه كه باعث تشويش طبيعت شود خالى باشد ، زيرا كه درك حالات نبض از قبيل درك معانى است كه بدون حضور خاطر و صحت حواس مستحصل نمىگردد . [ در بيان سبب نبض از رگ ساعد ] و بدانند كه ملاحظهء نبض از هر شريان كه باشد من حيث الذات تفاوت ندارد به اعتبار اشعار بر امور مقصوده ، ليكن از همهء شرائين ، شريان ساعد را از موضع مشهور مخصوص به احساس داشتهاند بر چند كار : يكى آن كه دست را زود بيرون توان آورد و در اخراج وى شرم نبود در اكثر . دوم آن كه شريان مذكور برابر دل است و همچون ديگر شريان اندر گوشت پوشيده نيست . سوم آن كه شريان مزبور ممتلى از ابخره نيست ، همچون شريان صدغ . چهارم آن كه شريان مسطور اوسع شرائين است و روح در وى بدان سبب بيشتر است ، لهذا احوال دل از آن نيك شناخته مىشود . [ عدم اعتبار شزيان ساعد در سكته قويه ] ليكن معلوم نمايند ، گاه باشد كه در سكتهء قويّه حركت هيچ شريان محسوس نشود مگر حركت شريانى كه در معاى مستقيم واقع است كه تا بقاى حيات حركت او مىباشد و به ادخال اصبع محسوس مىگردد ، پس در آن وقت حكم به موت و حيات مريض وابسته بدان بود و شريان ساعد از اعتبار ساقط باشد . ديگر ، بر فوائد كه به هر واحد از امكنه مختص است در ضمن آن گفته خواهد شد . اكنون دريابند كه مبحث نبض بنا بر بسائط و مركبات مشتمل است بر دو فصل چنانچه مؤلف ميگويد : الفصل الأول في البسائط من النبض فصل نخستين ثابت است در بيان بسايط از نبض ، فنقول أولا پس ميگوئيم اول إن النبض حركة من أوعية الروح بدرستى كه نبض حركتى است از مكان روح حيوانى مؤلفة من انبساط و