محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
198
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
انقباض مركب از گشودن و فراهم آمدن ، تا اينجا حد نبض تمام شد ، الحال علت غائى نبض ذكر مىكند چنانچه گفت : لتبريد الروح بالنسيم و اخراج فضلاته الدخانية براى سردى دادن روح به جذب هواى تازه و اخراج هواى بخارى مستنشقه . و بعضى زعم كردهاند كه اگر مؤلف به جاى تبريد ، تدبير مىگفت كما قال الشيخ بهتر بود ، بهر آنكه روح لا محاله گرم است و كذلك جهة استعداد او مر قبول قوت حيوانى را حار بودنش مشروط ، پس تبريد در حقش مطلوب نباشد . و در دفع اين زعم گفتهاند كه روح بالذات مفتقر به حرارت معتدل است لأنها حارٌ و تقدم بالحرارة ، ليكن از آن كه به اختلاط ابخرهء دخانيه حركت كثير در وى مىافتد بنا بر احتقان و تكاثف بالضرور به تبريد نيز محتاج است بالعرض تا به واسطهء دخول هواى تازه و خروج ابخرهء مُسخنه حرارت عارضى زوال پذيرد و هذا لا يقدح بالمقصود . و كلّ نبضة فهي مركبة من حركتين و سكونين و هر نبضه پس آن مركب است از دو حركت و دو سكون لأن كل نبض يتركب من انبساط و انقباض زيرا كه هر نبض مركب مىشود از حركت انبساط و حركت انقباض و لا بد من السكون بين كل حركتين متضادّين و ناچار است از سكون ميان هر دو حركت متضادّه ، زيرا كه هر گاه چيزى حركت كند به جانبى و به نهايت آن جانب رسيده باز پس گردد ، سكون بينهما لازم باشد ، اگر چه غير محسوس بود . بالجمله سكونى كه بعد آخر حركت انبساط قبل اول انقباض بود مسمى است به سكون ظاهر و سكون محيطى . و سكونى كه بعد آخر حركت انقباض و قبل اول انبساط مسمى است به سكون باطن و سكون مركزى . [ فايده ذكر قد آخر انبساط و اول انقباض ] و قيد آخر انبساط و اول انقباض از آن نموديم تا سكونى كه در مطرقى بعد قرعهء اولى و قبل قرعهء ثانى واقع مىشود از اعتبار ساقط باشد و گرنه لازم آيد كه مطرقى مركب باشد از چهار حركت و چهار سكون و هذا خلف ، چنانچه در محلش بيايد . و [ در بيان دو ايراد و پاسخ آنها ] آنچه بعض شارحان نوشتهاند كه نبض لا محاله از چهار چيز مركب است دو حركت و دو سكون و حال آنكه مؤلف در حد به جز حركت انبساط و انقباض ضبط نكرده ، پس حد ناقص باشد . جوابش آن است لا نسلم كه سكون جزء نبض بود و چون جزء وى نباشد درجه آن را دخل نبود ، چه ظاهر است كه نبض به حركت تعريف كردهاند ، پس سكون كه با حركت تقابل دارد محال باشد كه جزء نبض بود لأن أجزاء المقابل لا يدخل في حقيقة المقابل البته ، پس سكون محتاج إليه بودنش جهة حصول انبساط و انقباض لازم غير مقوّم باشد مر اجزاى نبض را ، نه آنكه وى جزء او بود ، پس حد تام باشد نه ناقص . و ايضا ايراد كردهاند كه انبساط و انقباض ظاهر است كه در زمان واحد يافته نمىشوند ، پس حركت نبض را از آن دو مركّب گرفتن ممتنع باشد ، زيرا كه در تركّب هر شىء اجتماع اجزاى ما يُتركّب عنه شرط است و هذا لا يوجد في النبض . و در دفع اين گفتهاند كه تركّب دو گونه است : يكى خارجى ، دوم ذهنى ، تركّب اجزا كه مشهور شده جهة تركيب خارجى است نه بهر تركيب ذهنى كما لا يخفى و تركيب نبض باهر است كه ذهنى است ، پس آن را مركب به انبساط و انقباض گفتن مع عدم حصولها فى زمان واحد جائز باشد كذا قال محمد اقسرائى . اكنون حركت و آن كه نبض از جنس كدام حركت است ؟ و حركت انقباض محسوس مىشود يا نه ؟ و حركت نبض چگونه است ؟ و محرّك او كيست ؟ و مقادير حركتين و سكونين چه قدر مىبايد ؟ و جز آن هر چه تعلق بدين مبحث دارد هر يك به فائده عليحده گفته مىشود بعونه تعالى . فائده در معنى حركت و اقسام او بايد دانست كه حركت را حكما چنين تعريف كردهاند كه : هي الخروج من القوة إلى الفعل على التدريج أو يسيراً يسيراً أو لا دفعةً