محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

150

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

بر آن كه تأثير سم من حيث القتل به صورت است نه به كيفيت آن است كه شك نيست در آن كه فعل نار و حرارت او قوىتر از مركبات حاره است بتمامها ، بهر آن كه نار عنصر بسيط است و قوة بسيط اقوى باشد و مع ذلك مشهود است كه شدت اذيت شرب سموم بدرجها قوىتر از اصابت نار است چنانچه گفته شد كه بعضى به مجرد سموم قتل مىكند و بعضى به مجرد رؤيت . و احتراق نار اگر چه عام بود بدين مثابه نرسد و ايضا ملاقات نار به موضعى از بدن تعديه حرقت به سائر تن نمىكند به خلاف اصابت سم خارجى چون لسع حيه و لذع عقرب كه فورا در تمام بدن منتشر مىشود و ايضا مرئى است كه از تناول چيزى گرم عظم در نبض و حرارت در ملمس پديد مىآيد به خلاف ملسوع كه صغر نبض و برودت ملمس لازمهء وى است و از اين جمله ثابت شد كه فعل سم به خاصيت است نه به كيفيت و سموم مشروبه را بر سم لسع افاعى و جز آن قياس كنند . و بدانند كه فرفيون و سم افعى و سم عقرب جراره حار است و افيون و سم عقرب غير جراره بارد . [ در پاسخ يك اشكال ] و در اين محل ايراد مىكنند كه چون ثابت شده كه هيچ چيز از اجسام معرا از كيفيت فاعليه نيست و كيفيت فاعليه لا محاله فاعل است پس اسناد فعل به بعض اشيا چنانچه گذشت كه به مجرد صورت عمل مىكند لغو باشد . و جوابش آن است كه از هر چيز فعلى معتدٌ به مقصود است و اسناد فعل به اشيا نظر به همان مىكند حرارت و برودت كه در بعض ادويهء ذى خاصيت است اعتداد را نشايد ، چه هلاك امر از فعل وى همان است كه منوط به خاصيت يعنى صورت نوعيه شده ، مثلا قتل كه از شأن سم است محض بالمقصود و از وجود همان است و آثار كيفيات وى ساقط الاعتبار اما مىتواند كه از بعض اشيا آثار مختصه به صورت مع آثار مختصه به كيفيت ملحوظ بود و در اين حالت فعل آن را بهر دو چيز منسوب مىسازند چنانچه بيايد . و اگر تأثير به ماده و كيفيت است غذاى دوائى يا دواى غذائى خوانند و نظير وى كاهو است و ديگر بُقُول كه هم مثل كاهو است . و اگر به كيفيت و صورت است دواى ذو خاصيت گويند و مثالش كاسنى است ، زيرا كه وى شديد البرودة است و مع ذلك تفتيح سدد مىكند و تفتيح از شى بارد نمىتواند شد مگر به خاصيت لأنه غير مقتض كيفيته و از اين جهت است نفع كاسنى به اعلال باردهء جگر نيز . و اگر تأثير به ماده و صورت است غذاى ذو خاصيت نامند و مثال او سمن است ، زيرا كه وى با وجود تعديه مقاومت مىكند با سموم بالخاصية ، خصوص روغن ماده گاو . و اگر به ماده و كيفيت و صورت است غذاى دوائى ذو الخاصية گويند ، مثالش تفاح است يعنى سيب ، زيرا كه وى بدن را غذا مىدهد و تبريد نيز مىبخشد و مع ذلك مفرح قلب است بالخاصية . نكته [ در پاسخ به اشكال شرح كليات ] در شرح كليات نوشته كه در اين حدود دو اشكال وارد مىشود : يكى آن كه غذاى مطلق هرگاه بالفعل گرم بود يا سرد بدن را نيز گرم كند يا سرد و بر اين تقدير لازم آيد كه آن را غذا نگويند ، زيرا كه در حد غذا لا يغير البدن مضبوط است و غذاى دوائى نيز نگويند ، زيرا كه در حد وى تقدم تغيّرش از بدن شرط شده كما مر ، پس بايد كه آن غذا نه غذاى مطلق بود نه غذاى دوائى . و كيف اشكال دوم آنكه افساد نار بدن را بديهى است و مع ذلك وى از بدن متغيّر نمىشود پس بايد كه نار در حد سم داخل گردد و الحال على خلافه . جوابش آن است كه هرچه در اين مبحث از تأثير مؤثّرات ذكر يافته نظر بدان است كه بالقوه اثر كند بعدِ ورود در معده ، پس غذائى كه بالفعل در معده اثر كند و مؤثرات غير مأكوله خارج از كلام ما بود اعتبار را نشايد . [ در بيان درجات چهارگانه ادويه ] أما الأدوية فدرجاتها أربعة اما داروها