محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
122
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
بنا بر اتساع ماساريقا لوقوع التفرق فيها و اين تفرق سطوحى است كه اجزاى عضو را متفرق مىسازد در عرض ، پس فضاى وى فراخ مىگردد . و گاه باشد كه در غير مجارى افتد و احداث مجراء جديد نمايد ، چنانچه قرشى در شرح قانون در اين مبحث مىنويسد كه : شخصى حبس بول داشت از مدت پس مترشح شد بول از جلد شكم از چند جا و اين حالت بر وى مستمر شد كه بول وى وقت حاجت از اين جانب ترشح مىكرد و از راه مقررى هيچ برنمىآمد . و ايضا قصهء خود را نقل كرده است كه در عقب پاى يُمناى او جراحتى بهمرسيده بود و پس از بسط وى روزى مسهل خورده و بنا بر عدم استحضار كسى كه بر او تكيه كرده به مستنجا رود تا دير حبس بر تبرز نموده و چون بعد حضور معتمد عليه قصد به قيام كرده قراقرى كه در امعا بود به جانب جگر رجوع آن دريافته پستر پيوسته ثفل آن به طرف حدبهء جگر در آن وقت همىيافت بيشتر آن ثفل را احساس مىكرد كه به سوى ورك نازل مىشود و از آنجا به عقب متقرح رسيد و از نفس خراج در اندك مدت براز مندفع شد و همينسان بود مدتى و هرگاه شرابى و نقوعى مىخورد فورا مرور آن بر كبد محسوس مىشد و از راه خراج برمىآمد همچنان كه مىبود بى آن كه تغيّر در آن يابد و چون بنا بر استرجاع طبيعت بر مجراى خود استحقاق مىكرد به دفعات برنمىآمد مگر چيزى خردتر از پشك بز در غايت سختى ، پس مىگويد كه ترسيدم مبادا همين خراج مخرج معتاد گردد و به تدارك وى كوشيدم و آنچنان بود كه پاى بر تكيهء بلند نهاده مىداشت و اكثر حقنهها مىكرد تا كه در مدت يك ماه يا زياده به حالت اصلى بازگشت . و همچنان مشهود شده كه طفل از راه ناف برآمده اين همه تصنعات حكيم مطلق است جل جلاله كه عقول از درك آن اعتراف به عجز آورده . سؤال اگر گفته شود كه قطع اصبع در مرض العدد معدود كردهاند و باز همان را در مثال تفرق الاتصال عضو مركب نيز آورده و حال آنكه مرض العدد نوعى است از مرض التركيب و اين با تفرق الاتصال قسيم واقع شده و المخالفة بين القسمين لازم ؟ جوابش آن است كه ايراد مثال واحد به هر دو قسم چون به اختلاف حيثيت است قدح به مقصود ندارد لأن بينهما ليس منع الجمع ، زيرا كه اجتماع مرض التركيب و تفرق الاتصال با هم و با سوء المزاج واقع است كما لا يخفى ، به خلاف قسمين كه بينهما ضديت باشد كه در آنجا منع الجمع لازم بود همچون اسم و فعل و يك مثال براى اين دو قسم كفايت نكند اگر چه حيثيت مختلف بود كما صرح فى النحو . و أما المرض المركب چون از مرض مفرد و اقسام ثلاثهء وى كه هر قسمش متضمن به اصناف بود فارغ شد شروع نمود در حد مرض مركب و گفت : أما مرض مركب فهو أمراض حصل من جملتها أمراض آخر پس وى بيمارىهاى چند است كه حاصل مىشود از جملهء اينها بيمارىهاى ديگر ، يعنى بيمارىهاى مفرد كه جمع مىشوند و از اجتماع آن عرض مخصوص به شكلى و اسمى پديد مىآيد و آن مسمى است به مرض مركب ، خواه اين مرض مركب در عضو مفرد افتد يا در عضو مركب مثل الأورام و البثور مانند ورمها و بثرها ، زيرا كه اينها از اجتماع امراض ثلاثه مفرد تركيب مىيابند ، چنانچه ميگويد : فإنهما سوء المزاج المادي و تفرق الاتصال و زيادة في المقدار پس به درستى كه ورم و بثره حاصل مىشوند از سوء المزاج مادى و تفرق الاتصال و زيادت در