بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

581

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

آماسى سرخ و گرم پديد آيد و شرها از آن پديد آيد چنان كه از سوختگى آتش برمىآيد پس گرد دهان خشك شود سوزش و حرارت اندر احشا افتد و تپ گرم و نافض پيدا شود و عرق سرد گردد و لون بشره بسبزى زند و تهبج پديد آيد و نفس متواتر ضعيف گردد و منش كشتن و فواق و قى صفرا تولد كند و بول دشوار بيرون آيد و شب گران مىشود و لرز سخت و غشى مىكند و چند بار ديگر بود كه در لون مخالف افعىاند چنانچه بعضى سياه‌تراند و بعضى زردتر و بعضى بسرخ و بعضى سفيد و سبز هم باشند و امّا در هيئت و فعل قريب بدانهااند آنها را هم از قسم افعى دانسته‌اند و يك قسم ديگر موسوم بمعطشه بود يعنى تشنه‌كننده و اين مارى بود كه يك شبرست و بر تن او نشانهاى سياه باشد و سر او كوچك و گردن او قوى بود و تن او از گردن تا بدنبال به باريكى بازآيد و دنبال برداشته رود و از ميانگاه پشت تا بدنبال او بسياهى زند و از گزيدن او سوزش و حرارت در شكم افتد و تشنگى غلبه كند و از آب سير نشود و آنچه مىخورد نه به عرق بيرون مىآيد نه به بول و رگها پر شود و تن او بياماسد و قسم ديگر مارى بود كه از گزيدن آن منافذ و مسام تن گشاده گردد خون آمدن گيرد تا به حدى كه اگر قرحه بوده باشد و درست شده ديگر باره خون از ان روانه شود بسرفه وقتى خون برآيد و از بينى و گوش و چشم نيز خون آيد و جايگاه گزيدن بياماسد و سياه شود پس رطوبتى آبناك مىآيد و درد معده و اسهال و عسر البول و ضيق النفس و استرخاى اعضا حادث شود و آواز منقطع شود و حالى همچو علت نسيان و سبات پديد آيد و باشد كه كزاز افتد و دندانها بيفگنند و هلاك شود و الوان اين قسم مختلف بود سياه باشد و سفيد و منقط بنقط سياه در يكرنگ و سرخ و مخطط و درازى جمله همچو متعربه بود و ذنب باشد خشخشه رفتن بر زمين همچو خشخشه درختان بود بوقت باد و دندانهاى او دراز باشد و جفنان و قسم ديگر موسوم بجهنده و آن مارى باشد باريك و كوتاه در درخت شود و هركرا بيند خويشتن را بر او اندازد و بگزد و بعضى باشد كه هم سوى پيش جهد و هم سوى پس بسر و دم و ميان او هموار بود لون آنها بسرخى گرايد از گزيدن انها اعراضى گرديدن افعى پديد آيد و قسم ديگر موسوم به تير مار بود آن مارى باشد باريك و دراز همچو تير مقدار يك ذرع و نيم دو ذرع بسيار ديده‌اند كه خود را بر پهلوى حيوانات زده و همچو تير از پهلوى ديگر بيرون رفته شخصى وثيق حكايت كرد كه ديدم كه بر تنگ ابريشم در بار خود را زد