بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

290

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

مردم در حين طعام فروبردن ناگاه سخن گويند چيزى اندر قصبه افتد و چون شش مقدار منفذ ديگر ندارد كه چيزى بدان راه بيرون تواند شد قوت دافعه بسعال آن را برافگند و اين غضاريف بغشا و عضله و عروق استوار و فرمانبردار باشند و اندر ميان غضروفهاست حلقه حلقه حلقه برهم ساخته بعضى حلقها بزرگ و ناتمام و بعضى كوچك و تمام و با تمامى حلقها قريب نه بخشى بود از سه بخش و اين حلقها به دو غشا يكى بود از اندرون و يكى از بيرون امّا غشاى درونى صلب‌تر و املس‌تر بود تا از ماده حلقها زود متاثر نگردد غشاى بيرونى لطيف‌تر و با گوشت آميخته‌تر بود تا به حركت انبساط فراخ‌تر تواند شدن و هوا در استنشاق جهت ترويح روح بيشتر تواند گرفتن و از مماست آن امرى نشود و بوقت فروبردن طعام فرونشيند و جاى بمرى بازدهد و بدين سبب دم زدن و فروبردن هرگز باهم جمع نشود و درازى قصبه بدرازى هفت مره كردن بود و از انجا كه چنبر كردنست چون فرود آيد بشش اندر آيد دو بخش شود جهت دو مهرى بودن و منفعت حلق قصبه از غضروف آنست كه پيوسته درآمدن هوا براى تسكين لهيب حرارت دل و مدد روح و اخراج بخار دخانى آن گشاده باشد در خواب و بيهوشى و عقب نفس زدن كه موقوف عليه حياتست باطل نشود و شش مركب بود از گوشتى متخلخل و غضروف قصبه و عروق و شرائين و غشاى رقيق كه پوشش ويست و منفعت تخلخل آن آنست كه در كشيدن هوا آن مقدار كه بايد به دو تواند درآمدن و لختى از هواى تازه در اجزاى آن ذخيره ماند تا در آواز كشيدن مدد دهد و در دم گرفتن ضرورى روح را فى الجمله مروخ دارد چه بحقيقت شش همچو مروحه‌ايست زيرا كه به حركت انبساطى بمعونت عضله حجاب بر وفق اقتضاى طبيعت حيوانى جذب هوا نمايد مثل اسفنج و از راه مسام آن را بدل رساند و دل روح را بخنكى آن تازه سازد و به حركت انقباض هم بمعونت عضله حجامت بروفق اقتضاى طبيعت بخارات سوخته دل را ستانده هم راه نفس اخراج كند و اصل شش به دو بخش شود و از دو بخش وى آنچه اندر فضاى جانب‌ست بزرگتر بود جهت آنكه دل به سختى بجانب چپ اين فضا مائل باشد و جانب راست جز شش شاغلى نبود تساوى لازم بود و بخش راست از شش سه شعبه است و بخش چپ آن دو شعبه است و مجموع گرد دل اندر آمده‌اند و حركت شش ارادى نيست چه در سكته و غشى و خواب از كار خود بازنميماند بخلاف سائر افعال ارادى و مزاج شش گرم و خشك واقعست جهت غذا يافتن از خون